آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

قهر

دیروز با هم حرفمون شد. دانیال صبح امده بود و تو نبودی . رفت اتاقت و یکی از برچسب هات و پاره کرد. اومدی دیدی گفتی مامان برچسبم چی شده؟ فکر نمیکردم اصلا بفهمی، نمیخواستم با دانیال لج کنی،گفتم مامان انداختم دور. گفتی چرا؟ گفتم بهت گفته بودم برچسب و رو در و دیوار نزنی، فک کردم نمیخوای انداختمش دور. گریه کردی گریه کردی گریه کردی بعلت کردم. بوست کردم.. گریه کردی گریه کردی منم از کوره در رفتم و گفتم مامان جان تقصیر من چیه .. تمومش کن.. بعد رفتی و این و برام نوشتی... وقتی با هم اشتی کردیم... گفتی مامان یه چیزی میگم دلت نشکنه ها... من این و نوشتم.. اما دوست دارم.. بعلت کردم و تو باز گریه کردی... عاشقتم.. ببهشید که انقدر که باید خوب...
23 دی 1398

یلدای مهد

دخترم امروز تولد دانیال بود. من با خاله مهرنوش رفتم که بهش کمک کنم و تو مدرسه بودی.. خدا میدونه چقدررر سخت بود که تو نبودی. چقدر دلم میخواست تو هم کنار همه اون بچه ها بودی و شادی میکردی. چقدر دلم گرفت که مدرسه کلا جای شادی برای بچه ها نیست... نمیخواستم امسال سفره یلدا بزارم. اما تا اونجا رو دیدم.. دلم گرفت... خواستم تو هم عکس قشنگ یلدایی داشته باشی... ببینم خدا جی میخواد. عزیز دلم... وقتی دلم خیلی میگیره، تو رو که نگاه میکنم با خودم میگم... خوشبختی دیگه یعنی چی‌.... همینکه تو رو دارم و پدرت رو... خوشبختم.. دوستت دارم.. زیاد.. راستی چندین پستم و نینی وبلاگ خطا داد و پست نشد و چون دیگه اون حس و نداشتم ننوشتم. دوست دارم.. زیااد ای...
27 آذر 1398

تولد عمو

چند شب پیش تولد عمو بود و ما هم کیک خریدیم و رفتیم بالا. این هم عکس های اونروز خیلی جالب بود که موهات و درست کرده بودم و آوینا هم دلش میخواست . بهش گفتم خاله برو و شونه بیار تا موهات و درست کنم. به شدت گارد گرفتی که مامان من درست کنم! شب هم که آمدیم خونه بهم گفتی " مامان اصلا دوست ندارم موهای آوینا رو هم درست کنی... اصلا."😃😃 و جالب تر این بود که آوینا تک تک رفتارهای تو رو الگو میگرفت ... وقتی داشتم ازت عکس میگرفتم تو رو نگاه میکرد و سعی میکرد فیگور بگیره... تو هم حرص میخوردی 😃😂 بمیرم برات .. بهت میگم مامان آدمی که قوی تره خوب دیگران ازش الگو برمیدارن اینکه بد نیست... اما تو باز حرف خودت و میزنی..." مامان دوست ندارم ادای من و دربیاره"...
4 آبان 1398

۱۷ مهر ۹۸

سلام عزیز دلم سالهای زیادی از عمرم گذشته... خیلی کارهای نیمه تمام دارم که باید انجام بدم... یه عالمه کتاب که باید بخونم... یه دنیا کار که حتما باید انجام بدم و شاید خاطره خوب که به جا بزارم. آمیتریس قشنگم ، همه هراسم اینه که اونجور که باید تو رو قوی و خوشحال بار نیارم..یا  با دستهای  نادانیم پرهای بالهای پرواز تو رو کوتاه کنم... این رو بدون که هرگز خودم رو نمیبخشم.. امیدوارم اما تو من رو بابت همه اشتباهاتم ببخشی نازنین من
17 مهر 1398

چند تا عکس

جمعه رفتیم پارک ارم... تو و چدرت لذت بردید و من فکر نکنم دیگه بخوام این تجربه رو تکرار کنم... این عکس دیروزت تو پارک.. کلی ذوق میکردی ولسه خودت پارک ارم ..دخترم و اسب پونی(من خودم بیشتر از تو علاقه داشتم که سوارش شی😃😃) آیا نباید فدای فیگورت بشوم‌ من؟ شب قبلش هم خاله وجی و خاله مریم‌پیش ما بودند و خاله وجی یه سری لولزم تحریر واسه شروع مدرسه واست کادو خرید ...
16 مهر 1398

۱۶ مهر ۹۸

حدود دو هفته است که به مدرسه میری. وقتی ازم جدا میشی... اروم و سبک قدم برمیداری... هرگز پشت سرت و نگاه نمیکنی .. نمی دوی(هرچند گاهی کمی تند تر از معمول میری) یه آرامش و خودداری خاصی در وجودت هست که قزعا خدا رو شکر از پدرت به ارث بردی... اما من هنوز و هر روز بعد از رفتنت...بغض میکنم! دوستت دارم .. جشن شکوفه ها ... و من منتظر  تا صدایت کنند. در سرم پر  از هیاهو ، در چشمانم اشک .. و قلبم مملو  از غم، درد، حسرت و اضطراب. .داشتم فکر میکردم چند نفر دیگر تا تو مانده؟ صدا زدند : نفس... ! .... چقدر برای من این نام برازنده توست.. ...... . نفس من لحظه لحظه علم آموزیت را پر شادی و شور زندگی برایت از خدا تمنا کردم.. آمین ...
16 مهر 1398