آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

سرماخوردگی

عزیز دلم چند روز بود که تب داشتی و بی قرار بودی و  من فکر می کردم واسه دندونات. با مشورت دکتر بهت تب بر و مسکن میدادم. اما حالت بهتر نشد.  دوباره به دکترت زنگ زدم و گفت که ببرمت که ویزیت بشی. تو خونه درجه گزاشتم واست 38.6 نشون داد!!! بهت تب بر دادم و رفتیم. بیرون که رفتیم حالت خیلی بهتر به نظر می رسید و گفتیم بیخود اومدیم. اما وقتی دکتر دیدت گفت سرما خوردی و واسه همینم تب میکردی. گفت این سرما خوردگی تب بالا می آره که حتی می تونه منجر به تشنج بشه و گفت از طرز غذا خوردنت چرا نفهمیدم!!! آمیتریس جونم مامان و ببخش . خیلی عذاب وجدام گرفتم. اما آخه شما انقدر کم و بد غذا می خوری که اصلا بعید نبود به خاطر دندون در آوردن...
21 آبان 1393

عکس خرم دره و جنگل تهرانپارس

 تو ماشین-مسیر رفت به خرم دره خرم دره- خونه دایی امین شما در حالیکه صندل های رو فرشی خاله نرگس و پا کردی و از اینکه باهاش می تونی راه بری ذوق میکردی اونم ساعت 2 شب که رسیدیم شما و بابا جونی شما و دایی امین   جنگل تهرانپارس ...
19 آبان 1393

بدون عنوان

عزیز دلم هفته ی پیش عاشورا و تاسوا رفتیم خرم دره. خیلی خوب بود هرچند کم بود. روز شنبه دختر خاله ویدا و هانیه اومدن خونمون . و هانیه واست یه لیف با دستای خودش بافته بود. یکی واسه "هستی" و یکی واسه شما . البته کلی خورد و ریز هم آورده بودند مثل کش مو و سوهان عسلی و شیرینی و... اما من هنوز نتونستم واسه دیدنی هستی خانم برم!!! راستش از اینکه انقدر عزیزی خیلی خوشحالم: ...
19 آبان 1393

باز هم تب

دیشب و دیروز خیلی بیتاب بودی اما شب : موقع خوابیدن انقدر داغ بودی که انگار چسبوندنت به شوفاژ. ساعت 2.30 بود که بهت تب بر دادم و پاها و دست و صورتت رو با آب سرد شستم. اما خیلی طول کشید تا تبت اومد پایین. الان برعکس همیشه خوابیدی. امیدوارم این دندون هم به زودی در بیاد و خلاص شی.
15 آبان 1393

بزرگ شدن تو

عزیز دلم تو داری بزرگ می شی.  و من با تو پیر! یه دختر رویایی که همیشه واسه رویاهاش جنگید تا به اینجا برسه و تو یکی از قشنگ ترین رویاهای زندگیش بودی و هستی. اما بدی دنیا به اینه که همه چیز واقعی و توش رویاهای یه آدم تنها جایی نداره. اینه که خیلی اوقات می شکنه و غمگین می شه اما باز خودش و خر میکنه که ... دختر گلم یه چیزی رو یادت باشه تو بیشتر لحظه ی بزرگ شدن تو من تنها بودم . تنهای تنها. وقتی تو رو باردار بودم ٰ و واقعاً تمام نیازم توجه بود ... وقتی تو رو به دنیا آوردم و تو تا صبح بیدار بودی وقتی تو اون چند ماه اول مریض بودی و باید می بردمت دکتر وقتی داشتی دندون در می آوردی و ناآروم بودی وقتی  وق...
14 آبان 1393

بدون عنوان

این هفته آخر هفته رفتیم سد لتیان. با خاله مریم اینا و دایی امیر کلا خوب بود. جدیداً می گی "دا" و منظورت اینه که داغ. 5 شنبه هم سعید پسر عمو اومده بودن و تو کلی با اونها سرگرم بودی. بعدش هم برای اولین بار بدون مامان با عمه خانم رفتی شام بیرون.کلی مضطرب بودم که همه چیز به خوبی پیش بره و همینطور هم شد و عمه جون کلی از شما تعریف کردن که چقدر خانوم بودی و اصلا سمت پیتزا نرفتی و همش سیب زمینی هات رو خوردی. البته یکم هم بهت نوشابه دادن که خوب نباید می دادن!! و در اخر اینکه: تصمیم گرفتم بزارمت مهد یه 3-4 ساعت در روز . امروز رفتم مهد سر کوچه رو هم دیدم . بد نبود. تا ببینم چی می شه!!   ...
10 آبان 1393

خاطرات گذشته 3

خیلی اضطراب داشتم . ذهنم خیلی پراکنده بود. قرار بود ساعت 5 من و ببرن اتاق عمل اما تا ساعت حدود 8 طول کشید‍!     به این فکر می کردم که خدایا بچم سالم باشه . خدایا مامان خوبی بشم براش... گاهی به مامان فکر می کردم . گاهی به اینکه یعنی عصری کسی می آد ملافاتم و یا کی ازم مراقبت می کنه. البته واسه اینکه شب کی پیشم بمونه هم خیلی نگران بودم اما بعد واسه اینکه کسی دلخور نشه گفتم مهناز بیاد که بی طرف و کسی ازم دلخور نشه.. راستش اول دوست داشتم یا مریم بیاد یا آرش بعد نازی. چون با پریسا راحت نبودم و مژگان رو هم میگفتم واسه خواهر خودش هم نرفته وجیه هم بهم استرس میداد. خلاصه نوبتم شد و من و روی تخت خوابوندن که...
7 آبان 1393