یک شنبه فندق مرد و تو اولین حیون خونگیت رو از دست دادی... صبح که بهم گفتی از عمق غمت ناراحت شدم... ناراحتیم و که دیدی گفتی مامان چرا ناراحتی فندق رفته یه جای بهتر... و خدا میدونه چقدر دلم آتیش گرفت از این حرفت! و بعد گریه کردی گریه گریه تمام وجودم غمگین بود... تو تعجب میکردی.... نمیدونی چقدر هنوز دوستت دارم.... شب کلی باهام حرف زدی... و من از شنیدن خیلی از حرف های تو شگفت زده شدم...! مامان مغز من نمی تونه مرگ فندق و تحمل کنه... باورش نمیکنه و.... امیتریس خیلی دوستت دارم مرگ فندوق