آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

سلام

به عاشقانه های من خوش آمدید!

تولد ۱۱ سالگیت

تولد ۱۱ سالگی امسال رو نمیخواستم مفصل بگیرم... یه تولد ساده.... اما نتیجه اش شد از ساعت ۳ تا۸ یه سری مهمون و از ساعت ۸ تا پاسی ازشب یه سری مهمون دیگه. خیلی خوشحالم که انقدر برای همه مهمی و عزیز که وجودت باعث شد همه اختلافات و کنار بزارن و بیان برای دیدنت و شادباش گفتن تولدت. عاشقتم عاشقتم
6 آذر 1403

مرگ فندوق

یک شنبه فندق مرد و تو اولین حیون خونگیت رو از دست دادی... صبح که بهم گفتی از عمق غمت ناراحت شدم... ناراحتیم و که دیدی گفتی مامان چرا ناراحتی فندق رفته یه جای بهتر... و خدا میدونه چقدر دلم آتیش گرفت از این حرفت! و بعد گریه کردی گریه گریه تمام وجودم غمگین بود... تو تعجب میکردی.... نمیدونی چقدر هنوز دوستت دارم.... شب کلی باهام حرف زدی... و من از شنیدن خیلی از حرف های تو شگفت زده شدم...! مامان مغز من نمی تونه مرگ فندق و تحمل کنه... باورش نمیکنه و.... امیتریس خیلی دوستت دارم مرگ فندوق
6 آذر 1403

مریضی پدر بزرگ

دخترک شیرینم.... این روزها پدر بزرگ بیمار شده... و من غمگینم... روزهای اول خیلی خیلی غمگین بودم اما وقتی به داعی مهدی گفتم منم حقم که بدونم بابا چقدر حالش بد ! و اون بهم گفت" خوب قبول کن تو از ما شکننده تر هستی!" یهو دلم ریخت.... گفتم اگر روزی من همین مشکل و پیدا کنم... تو حتی برادری نداری که مراقبت باشه ! و این شد که تصمیم گرفتم قوی باشم.... آنقدر قوی که خیالم راحت باشه بعد رفتنم برات الگوی خوبی بودم.... امیتریس.... خیلی دوستت دارم ...
10 بهمن 1402

19دی1401

جمعه برای خاله مهرنوش تولد گرفتم ... خاله الهام که اومده بود مثل همیشه برات خرید کرده بود.... یه سریش هم بادکنک های نو عکس بود... امروز کلی باهاشون حال کردی... بهت گفتم ...خاله الهام جون هم که بچه دارید ما هم باید برای بچه اش خرید کنیم...چند بار قبل هم گفته بودم... امروز گفتی مامان چرا این و میگی؟ گفتم همینجوری آخه خیلی ذوق دارم بچه داعی عارف و ببینم.. چطور مگه؟ -اخه فک میکنم منظورت اینه که من خسیسم و برای بقیه دوست ندارم چیزی بخرم؟ -نه مامان من این منظور و نداشتم... ببخشید که این فکر و تو ذهنت آوردم. -مامان تو نباید معذرت خواهی کنی، آخه تقصیر تو نبود که من چی فک کنم! عاشقتم...
19 دی 1401

8دی 1401

امروز صبح برام صبحانه درست کردی... من به فدای دستهای کوچولو و با سلیقه ات مادر ...
8 دی 1401

1دی ماه 1401

یادم وقتی به دنیا اومدی به جز چند تا خرس و عروسک که مال من بود هیچی برات نخریده بودم... میگفتم به مرور برات میخرم.... امروز نشستیم باز که اسباب بازیهات و تفکیک کنیم و آنهایی که لازم نیست و بدیم بیرون... چهار تا پلاستیک و یه کارتن و دوتا کیسه زباله که قابل اهدا نبود شد نتیجه اش! اما همیشه میگی اسباب بازی جدید می‌خوام! عاشقتم ...
1 دی 1401

باغ کتاب پاییز1401

حدود یک ماه و نیم پیش بردمت باغ کتاب روزهای پنج شنبه رو به نام روز مادر و دختری نامگذاری کردی.. حیف که این روزها هیچ دل و دماغ ندارم... قشنگم کاش میشد همه حرفها رو گفت... این روزها خیلی غمگینم.... هر روز بغض میکنم.. کاش روزهای بهتری بیاد...
30 آذر 1401