مرگ فندوق
یک شنبه فندق مرد و تو اولین حیون خونگیت رو از دست دادی...
صبح که بهم گفتی از عمق غمت ناراحت شدم... ناراحتیم و که دیدی گفتی مامان چرا ناراحتی فندق رفته یه جای بهتر...
و خدا میدونه چقدر دلم آتیش گرفت از این حرفت!
و بعد گریه کردی
گریه
گریه
تمام وجودم غمگین بود... تو تعجب میکردی.... نمیدونی چقدر هنوز دوستت دارم....
شب کلی باهام حرف زدی...
و من از شنیدن خیلی از حرف های تو شگفت زده شدم...!
مامان مغز من نمی تونه مرگ فندق و تحمل کنه... باورش نمیکنه و....
امیتریس خیلی دوستت دارم
مرگ فندوق
صبح که بهم گفتی از عمق غمت ناراحت شدم... ناراحتیم و که دیدی گفتی مامان چرا ناراحتی فندق رفته یه جای بهتر...
و خدا میدونه چقدر دلم آتیش گرفت از این حرفت!
و بعد گریه کردی
گریه
گریه
تمام وجودم غمگین بود... تو تعجب میکردی.... نمیدونی چقدر هنوز دوستت دارم....
شب کلی باهام حرف زدی...
و من از شنیدن خیلی از حرف های تو شگفت زده شدم...!
مامان مغز من نمی تونه مرگ فندق و تحمل کنه... باورش نمیکنه و....
امیتریس خیلی دوستت دارم
مرگ فندوق
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مرگ فندوق 


