آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

1دی ماه 1401

یادم وقتی به دنیا اومدی به جز چند تا خرس و عروسک که مال من بود هیچی برات نخریده بودم... میگفتم به مرور برات میخرم.... امروز نشستیم باز که اسباب بازیهات و تفکیک کنیم و آنهایی که لازم نیست و بدیم بیرون... چهار تا پلاستیک و یه کارتن و دوتا کیسه زباله که قابل اهدا نبود شد نتیجه اش! اما همیشه میگی اسباب بازی جدید می‌خوام! عاشقتم ...
1 دی 1401

باغ کتاب پاییز1401

حدود یک ماه و نیم پیش بردمت باغ کتاب روزهای پنج شنبه رو به نام روز مادر و دختری نامگذاری کردی.. حیف که این روزها هیچ دل و دماغ ندارم... قشنگم کاش میشد همه حرفها رو گفت... این روزها خیلی غمگینم.... هر روز بغض میکنم.. کاش روزهای بهتری بیاد...
30 آذر 1401

خداحافظی از عمو حمید

امسال عمو حمید هم از ایران رفت و تو از اینکه باز به دوست دیگه رو از دست میدی ناراحت شدی... کاش آنقدر شبیه من نبودی.. آنقدر احساساتی.. عاشقتم مامان این و بدون که هر وقت تو ناراحت میشی از اینکه به قدر کافی موجب خوشحالیت نیستم درد میکشم... ...
30 آذر 1401

اولین همکلاسیت که به خونمون اومد

تقریبا یک ماه پیش ولین همکلاسیت رو خونمون دعوت کردی ...‌ داری بزرگ میشی مامان.‌. چقدر این روزها قلبم بیشتر درد می‌کنه وقتی به شما فکر میکنم مامان عاشقت... هرگز فراموش نکن.... تو بزرگترین دلیل من برای زندگی کردین و تلاش کردن گفتم وایسید یه عکس بگیرم ازتون.... گفتید نمی‌خوایم ... میخواهیم شیطونی کنیم عاشقتونم ...
30 آذر 1401

تولد 9سالگی شیرین جانم

دخترنازنیم تولد 9سالکیت هم گذشت...‌ امسال دوست داشتی فقط خودت و دوستات کنار هم جشن بگیرید! حتی گفتی مامان کاش میشد شما هم نباشی مامان مسی عاشقت شیرین جانم البته همین موضوع باعث شد که من جای یک شب چند شب مهمون داشته باشم و تولد بگیریم یه چیز دیگه بهت گفتم مامان تو قشنگ ترین اتفاق زندگی منی.. بهم گفتی یعنی حتی از بابا هم بهترم عاشقتم قلب مامان مسی برای تو میتپه...
14 شهريور 1401

1400/6/27

سلام نفسم.. دیشب وقت خواب بهم گفتی مامان اگر تو یوقت خدانکرده..حالا یوقت عمل کردی مردی.. من فک کنم 40روز گریه کنم! چرا واقعا انقدر نگرانی! وقتی این و گفتی دلم رفت.... یه لحظه تصور دنیای بدون من برای تو.. و تحمل سختی تنهایی خیلی من و ترسوند! شاید باورت نشه، انقدر که از غم و غصه های تو بعد رفتن من دلم می گیره، از به سر رسیدن زندگیم ناراحت نمیشم. قطعا این عمل به راحتی میگذره... اما به من قول بده،قول... هر وقت وقت رفتن من شد و نبودم دیگه... هرگز به عذای من نشینی... سیاه نپوشی.... فقط یادم کن و شاد باش. عاشقتم امشب دانیال پیش ماست...
28 شهريور 1400

تصور مرگ

عزیز مامان این روزها عجیب همه چیز بوی مرگ میده... اخبار... اینستا... حتی تو زنگ ها و تماسای روزانه هم، خبر مرگ ادمها رو میشنوم... اما من،من همه تلاشم زندگی... به شیوه ای که فکر میکنم باید و درسته ،که قطعا مملو از اشتباه. الان داشتم فکر میکردم اگر به هر علتی مرگ به سراغم بیاد ،بزرگ ترین حسی که دارم چیه؟ اضطراب ترس تأسف حسرت... چی؟ راستش فکر کنم شاید ترکیبی از همه باشه ... اما به شدت فکر می کنم... به نظر خدا بس بوده... کار دیگه ای نداشتم و بقیه اش دور باطل می‌شده... این حس یه جورایی عجیب پر از نارضایتی و رضایت... چون همه فکر و قلبم می‌دونه من همیشه همه تلاشم و کردم... گرچه ناکافی..اما این من بودم... منی که اینقدر میتونست.. خواست بهتر...
16 شهريور 1400

1400/6/6

دخترم مدتی که گذشت اتفاقات قشنگی پیش اومد. تولدت... تولدم... امسال تولدت رو در سه مرحله گرفتیم که هم شلوغ نشه هم تو خوشحال تر باشی. میدونی دختر تو قشنگ ترین اتفاق زندگی منی... بهترین و فوق العاده ترین شگفتی من. عاشقانه دوستت دارم ...
6 شهريور 1400