آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

عکس-خونه عمو جون

امشب خونه عمو بودیم بماند که چقدر شیطنت کردی و جیغ زدی و... اما چند تا عکس : شما و عمو جونی شما و آوینا و عمو جون ... و بابا و در آخر خودت به تنهایی رو صندلی بادی آوینا خانوم ...
7 بهمن 1393

عکس2

شما و بابا جونی در حال حباب بازی شما تو عروسی همکار بابا جونی وقتی روسری مامان و سرت کردی و اومدی دم در و گفتی"دد دستهای نقاشی شده ی شما توسط شخص بانو دهوره!! تصویر چشمهات وقتی ریمل مامان و که انداخته بود دور و برداشتی و ... بدون شرح: شکار لحظه ها 1 شکار لحظه ها 2: تو کشو لباس ها طبقه اول شکار لحظه ها 2: تو کشو لباس ها طبقه دوم!!( اینکه چه جوری رفتی اون تو واسه منم سوال) .... عاشق کتاب هستی   ...
7 بهمن 1393

عکس

بلاخره بعد از مدتها که نمی تونستم عکس بزارم امروز تونستم با فایر فاکس عکس برازم!!   شب یلدا - خونه عمو بهمن   تو و خاله المیرا-سد لتیان تو و خاله مریم-سد لتیان صبح روزی که رفتیم سد لتیان-کله پزی آمیتریس و آوینا خانوم آمیتریس و چیستا خانوم دختر شیطون من زیر میز!! تو و دایی محسن ...
6 بهمن 1393

تو و خاله مریم

آخر هفته پیش خاله مریم اومده بود پیش ما و تو کلی باهاش بازی کردی و اون هم مثل همیشه با حوصله و عاشقانه به تو توجه می کرد. لاک رو روی کتاب داستانت خالی کردی، کلی یه ذره یه ذره آب آوردی و رو فرش و جاهای دیگه خالی کردی ، چند بار اون و از سر سفرع بلند کردی و بردی تو اتاقت و آخر سر که می خواستیم صحبت کنیم تو و خاله مریم تو اتاق بودین و خلاصه 100%خاله مریم در اختیار تو بود.   می دونی آمیتریس یادم خیلی وقت پیش وقتی خاله مریم خونه ما بود و با ما زندگی می کرد به این نتیجه رسیده بودم که هیچکس من و دوست نداره ، حتی مادرم. و این خیلی حس بدی بود. در کنار مریم من هیچوقت خوب نبودم!! و بعد به این فکر کردم که تو بزرگ می شی و همیشه&n...
30 دی 1393

بی تابی های بی امان تو و بریدن های من

دخترم واقعا دیگه بریدم از صبح که بیدار میشی یه بند نق می زنی تا شب! واقعا دیگه خسته شدم و یاد گرفتی که جیغ بزنی. و من بریدم عصبی شدم و جدا نمی دونم دیگه چی کار کنم. تو داری زجر می کشی ومن هم باور کن نه کم از تو. بعضی شبها انقدر که از شدت عصبیت  در طول روز دندونام و فشار دادم درد می کنن و تیر میکشن! کاش یه دارویی بود یا چیزی تا صبرم رو بیشتر میکرد تا سرت داد نزنم و با تو برخورد تند و یا خشونت آمیزی نکنم. خسته شدم مادر خسته. به زور می خوابی با گریه و... به زور میخوری... با نق بازی میکنی... ......
24 دی 1393

بانک

هفته ی پیش رفته بودم بانک واسه وام مسکن. یه اتفاق جالب افتاد که کلی ذوق کردم. شما رو صندلی بانک نشسته بودی و یه خانم هم کنارت بود و یه دو تا از فیش های بانک رو مچاله کرده بود و گذاشته بود کنارش. شما اونها رو دیدی و میخواستی بدی به اون خانم که من گفتم:مامانی خاله اونها رو نمی خواد باید بندازیمشون تو سطل آشغال. یهو تو از صندلی اومدی پایین و شروع کردی به راه رفتن!! تعجب کرده بودم آخه یادم نبود که سطل آشغال رو تو بانک دیده باشم یه بهت نشون داده باشم. دنبالت که راه افتادم دیدم اونها رو انداختی تو سطل آشغال مخصوص لیوان یک بار مصرف!! هم من هم یه چند نفری که اونجا بودن تعجب کردن و یه نفر گفت جند سالش؟ و یکی دیگه گفت ماشاللا بجه ...
14 دی 1393