آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

چند تا عکس جدید

یه روز که مریض بودی و دارو خورده بودی تقریبا نیمه هوش بودی یه روز تو پارک واسه خودت می ری بالا و بدون کمک من:) این عکس هم همین 5 شنبه خونه دایی جون عباس گرفتیم ...
24 اسفند 1393

روزای آخر اسفند

دختر قشنگم سلام این که منوزها سرکا خورده و بی حوصله هستی، سرما خوردگیی که انگار دوست نداره از کنارت بره:( و من امسال تقریباً برای اولین باری هست که درست و حسابی خونه تکانی کردم .که خوب تا حدودی امیدوارم آخرین بار هم باشه و از سال بعد به همون رویه ی قبلی بر میگردم به امید خدا. تو هم شیرین تر و هم عزیز تر می شی خیلی شبها که می خوای بخوابی و آروم تو بغلم می مونی خیلی خوشم می آد که با اون آرامش وجودت فقط نگاهت کنم . وقتی برات شعر می خونم آخر شون و می گی وقتی می گم اسمت چیه؟ می گی :آمی اسم بابات چیه؟آدش مامان و چقدر دوست داری؟ دستت و بالا می بری و می گی: انقدر و گاهی که من سرگرم کارام هستم می گی: مامان اینقدر( در حالیکه...
24 اسفند 1393

بدون عنوان

دختر گلم از خودم خیلی ناراحتم من باید خیلی پر حوصله تر باشم ، می دونم. باید خیلی صبور باشم و خیلی عاقل. من باید بتونم از تو همون بهترین ممکن رو بوجود بیارم . اما اون مسی قوی و مدیر و... خیلی داره بد میشه. نمی تونم خودم و ببخشم. واسم دعا کن تا بتونم شایسته واست مادری کنم. و بدون که واقعا دارم سعی می کنم تا در نهایت توانم برای تو بهترین باشم. واسم با اون قلب مهربونت دعا کن عسلک
17 اسفند 1393

شروع حسادت

عزیز دلم چند روز پیش عمو اینها آمده بودند خونمون. و تو هیچکدوم از اسباب بازیهات رو به آوینا نمی دادی!! به محض اینکه اون می رفت سمت اتاقت یا وسایلت جیغ می زدی!! نمی زاشتی بغاش کنم. جمعه ی گذشته هم که تولد خاله نازی بود و رفته بودیم بچه ی خاله مینا که بوست کرد خیلی بدت اومد!! البته تو کلاً زیاد دوست نداری بوس بشی یا بوس کنی. باید بگم یه جورایی شرمنده شدم. البته به هر حال خیلی عادی این رفتار بچه ها تو این سن می دونم. اما خوب من توقعم یکم زیاد که باید اصلاح کنم خودم و . در ضمن خیلی هم شیطون شدی. چند مدت پیش که رفته بودیم خونه ی دایی بابا اونم واسه اولین بار انقدر شیطنت کردی که عمه جونی گفت :بریم دیگه من که بریدم!!! ...
27 بهمن 1393

شب بیداری تا کی؟

دخترم با اینکه از یک  نیم سالگیت هم گذشت تو همچنان شبها بارها و بارها بیدار می شی. و من واقعا دیگه نمی دونم باید چکار کنم. تصمصم گرفتم امشب بهت توجه نکنم.چون چند جا خوندم که بچه ها از خواب بیدار شدن و یاد می گیرند و عادت می کنن!! نمی دونم واللا  
19 بهمن 1393

واکسن یک و نیم سالگی

عزیز دلم سلام امروز با هم رفتیم و واکسن یک و نیم سالگیت رو زدیم . و تو خیلی گریه کردی :( سر راه رفتم داروخانه و شربت استامینفون خریدم . جداً کمرم خیلی درد گرفت چون تو تمام مسیر بغلم بودی و مسیر ماشین نداشت که سوار شم. وقتی رسیدیم خونه تو باز بهونه می می رو می گرفتی. شاید باورت نشه اما دلم واسه این دوره هم تنگ شده به این زودی!!! الان هم خوابیدی!! اینم عکس چند روز پیشت که دل و روده ی عروسکت و در آوردی!! واینم عکسی که بیحال تو بغلم موندی!! دوستت  دارم ...
12 بهمن 1393