آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

دوسالگی!!

عزیز دلم سلام دو ساله که پا به زندگی من گذاشتی ، دو سالی که واقعاً من هم پا به پای تو رشد کردم. آمیتریس نمی دونی چقدر از اینکه تو رو دارم خوشحالم . یه حس خاص و بی نظیر! عزیز دلم همیشه سعی کردم و می کنم ، که مادر خوبی برات باشم .اما کم وکاستی و اشتباهاتی همم قطعاً دارم . اشتباهاتی که بیشتر از هر کس خودم نمی تونم به خاطر اونها خودم و ببخشم. امسال واست تولد نگرفتم ، راستش بیشتر نخواستم که بگیرم . پیش خودم گفتم تو زیاد خوشحال نمی شی که من یکی دو روز و مشغول آشپزخونه باشم . عوصش بردمت پارک اسباب بازی، امروز هم شرکت سابق مامان که واسه نهار دعوتمون کرده بودن، فردا هم میخوام واست کیک بخرم، آخه بابا زودتر می آد و بهتر که اونم خست...
7 مرداد 1394

عکسهای مسافرت 1 روزمون به محمود آباد

دختر گلم لب دریا در حال خودن موارد ممنوعه!! مامانی و آمیتریس خانوم تو دریای طوفانی ... دخترم و دایی جون عباس اینجا هم نگران پرهام شده بودی و هی داد می زدی پرهام پرهام که پرهام اومده و بوست کرد!! دخترم داشتم فکرمی کردم اگه یه روزی من نبودم و دایی جون مهدی یا عارف و... این سایت و یه روزی ببینن هی میگن همش عکسای دایی عباس .. اما خوب آخه من چه کار کنم بیشتر جور می شه با هم با عکس بگیرید!!! ...
4 مرداد 1394

بدون عنوان

سلام دختر شیرینم. به زودی شما یه دختر ناز 2 ساله میشی ، سخت و آسون، داری بزرگ میشی  و من از دیدن هر سانت قد کشیدنت و  خندیدنت و دیدن کار جدیدت یه لذتی میبرم که خدا می دونه. دخترم از زمانی که یادم بود ، همیشه داشتم خودم و می ساختم ، انگار آروم بودن و یه زندگی عادی داشتن و هرگز دوست نداشتم. همیشه سعی کردم بهتر و بهتر و بهتر باشم. نمی دونم چقدر موفق شدم ، اما ایمان دارم اگر تلاشم نبود همینی که هستم هم نبودم. اما از وقتی که شما وارد زندگی من شدی، یه جورایی همه چیز فرق کرده، خودم و ملزم می دونم به بهتر بودن و شدن و پیشرفت کردن. دوست دارم همیشه باعث خوشحالیت باشم. امتحان نظام مهندسی این دوره رو هم دادم . ببینم چی می شه ...
4 مرداد 1394

بدون عنوان

دیشب خاله آزاده اومده بود پیشمون. بعد از 3 سال ، و برای اولین بار دیدن تو. وقتی دوستهای قدیمی و خیلی از آدمهایی که دوسشون دارم و از قبل میشناسم رو بعد مدتی می بینم خیلی دلم میگیره.  من هنوز خیلی از واقعیت های زمان رو نمی تونم قبول کنم. اینکه دیگه یه دختر 18 ساله نیستم و باید این رو بپذیرم! دلم یاد روزهایی و می کنه که با هم بودیم و آزاده خیلی اوقات یه جوری بهم نگاه می کرد که انگار خیلی عجیبم، یا خنگ یا خونسرد!! و من می فهمیدم ، اما نمی دونستم باید چه کار کنم ! خوب واقعا اونطور بودم ، یکم عجیب، تودار و تو خیلی مسایل بی تفاوت و خنگ!! یادش به خیر! اما خوشحالم که دوستانی دارم که من رو با تمام آنچه که هستم ، دوستم دارن...
19 تير 1394

یه سری عکس جدید

این کاریه که جدیداً یاد گرفتی . لباسات و می آری و میکنی سرت و می گی :"ماما خوگل" شما و دایی جون عباس که واست به قول خودت تاب تاب درست کرد.روز عمل چشم حسین آقا دیروز مدل خوابیدنت شما و پرستو و پرنیان -پارک چیتگر الاان من با این بچه ی شیطون بلا چی کار کنم!!!( لباسات و انداخته بودی بیرون و مثل اینکه کار خیلی بزرگی کرده باشی ، من و صدا کردی که مامان و...) ...
10 تير 1394