خاطرات گذشته2
خیلی روزای بدی بود. از صبح که بیدار می شدم تا ساعت حداقل 7 شب تنها بودم. وقتی هم که آرش می آمد انقدر خسته بود که نای حرف زدن هم نداشت. آخر هفته ها داداش عباس یا داداش مهدی می آمدن و بهمون سر می زدن اما بیشتر نمی تونستن بمونن. خلاصه 2 بار بعدی هم که رفتم دکتر یه بار آرش باهام اومد و دکتر گفت همونطور ادامه بده و بار بعدی درست یادم نیست اما فکر کنم تنها بودم که دکتر گفت باید تا یک هفته NSTکنی هر روز صبح . گفت همون دور و بر خودتونم می تونی بری فقط بگو نتیجه رو واشم بخونن. تا 5 مرداد سزارین بشم. روز اول رو داداش مهدی اینا اومدن و با اونها رفتم روز دوم رو داداش عباس ...
نویسنده :
مسی
23:40





