عکسهای عزت شهر
شما تو پارک رستم رود شما و عمه پریسا و بابا جونی تو جاده ساحلی دختر گلم و بابا جونی اینم عکس سه نفریمون که 2 تا گرفتیم و شما تو هر دوتاش به مامان نگا می کردی که قربون چشمات بشم منننننن. ...
نویسنده :
مسی
14:26
عزت شهر
گل من سلام آخر هفته ی گذشته به اتفاق خاله آذر و عمه پریسا رفتیم شمال عزت شهر ویلای حاج خانم روزبهانی. خیلی خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود. و تنها چیزی که خیلی ناراحت کننده بود لگدهای شما تو راه بود و مسیر شلوغ رفت ما که راه 3 ساعته رو 6 ساعته رفتیم!!! اونجا دوباره دریا رفتی و انقدر از شدت ذوق می خندیدی که حد نداشت. و اما دیروز : بهت سیب دادم که بخورب اما هی گاز می زدی و می انداختی . بعد یهو دیدم تکه های سیب خونی! کلی ترسیدم و با بدبختی دهانت رو باز کردم دیدم اون دندونت که از رو لثه نیش زده بود خونی شده و بعد فهمیدم انقدر با سیب فشارش دادی که بترکه و دندونت دراد!!! راستی جدیداً بینی چشم و زبانت رو نشون میدی. شما...
نویسنده :
مسی
14:18
..
امروز من میخواستم برم به آرایشگاه و به همین دلیل شما رو پیش بابا گذاشتم. موقع رفتن انقدر عجله کردم که زودتر برسم که موبایلم رو جا گذاشتم!! و اونجا بر عکس همیشه منتظر موندم تا وقتم برسه و کلا شما یه یک و نیم ساعتی پیش بابا جونی موندی!! وقتی اومدم بابا گفت یک لحظه هم شما رو رو زمین نزاشته و تا می موندی رو زمین می رفتی سمت در. قربون دل کوچولوت بشه مامانت که انقدر بی طاقتی. یه سری اتفاقات جدیدی که افتاده رو بد نیست که بگم: امروز که طبق عادت دوباره کشوها رو ریخته بودی پایین بهت گفتم امیتریس وسایلت و جمع کن بعد بیا پیش من. با کمال تعجب دیدم صدای انداختن اونا تو کشو می اد امدم دیدم داری میزاری سرجاشون!! امروز بهت گفتم آمیتری...
نویسنده :
مسی
22:59
1سال و1 ماه و 1روز
دختر نازم امروز شما یک سال و یک ماه و یک روز رو در این دنیا سپری کردی اما باز دیشب هر 1 ساعت یکبار بیدار می شدی!! خسته شدم !! امروز نوبت واست گرفتم پیش دکتر سابقت.امیدوارم متوجه بشه که چه کار کنم
نویسنده :
مسی
12:14
شرکت فراکوه
دیروز رفتیم با هم شرکت سابق مامان. همه می گفتن که خیلی ناز تر شدی. همه خیلی دوستت داشتند و بهت توجه می کردن. خاله صدیقه هم همش بغلت می کردٰ یه جا مامان بهش به شوخی گفت "نکنه دلت واسه نینی خودت تنگ شده"!! و اون تو چشماش پر از اشک شد و ... خیلی ناراحت شدم !! نباید این حرف رو می زدم. چون بعدش که فکر کردم دیدم واقعا سخت دوری از بچه به این شیرینی!! خوشحالم که در کنارت هستم . حتی به قیمت خونه نشین شدن و احساس بد بی فایده شدن من.( البته تاکید میکنم من چون شاید خیلی ها تو خونه خیلی مفید تر هم باشند اما من فکر نکنم از این جنس باشم.)
نویسنده :
مسی
20:03
من مادر خوبی نیستم!!
دختر قشنگم سلام چند روزیه که واقعا عصبی هستم انقدر که احساس میکنم نمی تونم خودم و کنترل کنم!! انقدر گاهی دندونهام و به هم فشار می دم که تقریباً اکثر شبها "سر" هستن. می دونم تو نمی تونی صحبت کنی نق زدن هات و گریه هات واسه اینه که می خوایی چیزی بگی که من متوجه نمی شم. اما نمی دونم چرا...! من و ببخش عزیزم. اما همیشه یادت باشه بینهایت دوستت دارم. امیدوارم لایق مادری تو باشم و بتونم مادر خوبی بشم. عزیزمی به خدا
نویسنده :
مسی
22:58





