آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

بدون عنوان

سلام دخترم علارقم تلاش زیادم ، باز هم نظام مهندسی قبول نشدم!! و تو هم هنوز جیش و خوب نمیگی!! خیلی خسته هستم!! چند تا کار جدیدی که می کنی: 1-یار گرفتی اجسام و بر اساس رنگ دسته بندی میکنی ( البته فکر کنم حدود 1 ماهی میشه) 2- صحبت کردنت خیلی بهتر شده 3- گاهی که کار دارم و وقت بازی یا توجه بهت و ندارم ، میآیی می گی :" مامان به من نگاه بکن ، حرف بزن!!" 4-چند مدت پیش کنارم نشسته بودی و من داشتم سیب میخوردم، که یهو برگشتی و بهم نگاه کردی و گفتی :"مامان اینطو قرچ قرچ نخور"!! 5- یه مدتی هست که هرچی میشه میگی :"چی شد؟" یا "این چیه؟" 6-فک کنم 2 هفته پیش بود، آویشن دم کردم و آوردم که...
29 مهر 1394

بدون عنوان

آمیتریس جونم در حالیکه شمع ساخته فیگور جدید دخترکم رنگ انگشتی و آمیتریس خانوووم دختر نازم ، خرم دره درحالیکه از برداشتن چوب ماهیگیری ذوق میکنه!!! عزیز دلم تو منجیل رو ماشین داعی امین. دخترم در کنار بابایی درحالیکه با من قهر بوده!! ...
27 مهر 1394

تصویر نقاشی هایی تو و تصویرایی که من ازنقاشی های تو در آوردم

هاپویی که از رنگ انگشتیهات در آوردیم پروانه دستهات نقاشی های تو نقاشی های دختر گلم نقاشی هایی که از رنگ انگشتیهات استخراج کردم عروسکی کخ مامان واست درست کرده نمونه دوم که اولیش سوخت و تو بهش میگی "نی نی ناز جون" ...
19 مهر 1394

چند تا عکس

تو و هدیه مورد علاقه ات که خاله صدیقه ات واست خرید تو مسیری که داشتیم میرفتیم بازار و کاخ گلستان شما و بابا جونی، تو کاخ گلستان، در حالیکه هی میخواستی بیایی بغل من تصویر عسل خانوم تو کاخ گلستان،در حالیکه خیلی سعی می کردی کالاسکت و حل بدی     ...
19 مهر 1394

برای مادر

سلام مادر آشپزخانه همسایه روبرو  را همیشه  را میبینم ، عجیب بوی مادر میدهد و آشپزخانه من بوی ناپختی های همیشه ام! دخترکت با تو حرف میزند ، میشنوی مادر. همان دخترکی که خیلی چیزها را به آینده وعده داده بود به خودش ، اما نشد . خودم را نمی بخشم به خاطر همه ی نافرمانی ها و بدی هایم به تو . نمی توانم فراموش کنم اشکهایی که برایم ریختی ، من دوستت داشتم ...بسیار... اما هرگز دختر خوبی برایت نبودم مادر؟ نه؟ مرا ببخش ، ببخش ، ببخش. مامان آنجا که هستی باز سراغ دل مرا میگیری؟ یادت هست که دخترکت دلش لک میزند برای لوس شدن، نوازش های مهربان تو و بوی پیراهنت!! هنوز هم از ندیدن من بیتابی میکنی و از بیرحمی هایم دلت به تنگ میآید؟ م...
2 مهر 1394

مریضی و مریضی و مریضی

این روزها انقدر مریض شدی و انقدر دکتر بردمت که حتی دکترت هم بادیدن ما گفت :" ا بازم که توی!!" و وکتر داروخونه گفت : که خانوم شما دارید دیگه یکی از پرسنل ما میشید!!! نمی دونم باید چه کار کنم اول سرما خوردی ، بعد ماجرای دندون( که هنوز هم باهاش درگیری) ، بعدش هم که نمی دونم شپش از کجا اومد تو سرمون!!!( که البته اونم دکتر گفت تو تهران اپیدمی شده)!، حالا هم که این مریضی دست و پا و دهان!!! دیروز که بردمت دکتر یک بند بغلم بودی و انقدر بغلت کرده بودم که کمرم داشت میشکست ، بعد هم تا دکتر خواست معاینه ات کنه انچنان جیغی کشیدی که ... وقتی هم که از در اتاق دکتر اومدیم بیرون باز گریه .. خدا رو شکر که داداش مهدی اینا واسه کار پرستو ا...
2 مهر 1394
1