آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

مامان همش من و دعوا میکنی ها!!

سلام عزیزکم امروز عصر گفتم یه کاری کنم که هم خودم و هم شما حوصلت سر نره .شروع کردم به تزیین کردن یه سینی با CD،خیلی وقت بود تو ذهنم بود که انجامش بدم. تو خوابت میامد آما دوست نداشتی بخوابی تا قیچی رو برداشتم دلت هوای قیچیت و کرد . اما پیداش نکردی هی قر زدی منم نتونستم پیداش کنم . بعدشم هی دست به قیچی می زدی و من بهت میگفتم "آمیتریس دست نزن!" بعد یهو به من گفتی: "مامان همش داری منو دعوا میکنی ها!!!" واقعا چرا من میخواستم انقدر احمقانه تو رو سرگرم کنم . چرا فکر میکردم اینکاری که تو فقط باید نگاه کنی ، میتونه برات جالب باشه؟ نمی دونم. شاید ...
21 بهمن 1394

عکس

دخترم در حال تزیین دیوار!! وقتی که تو از انتظار اومدن من از آشپزخونه کلافه شدی و از الان میآیم های من و خوابت برده.. وای بر من.. اما آخه چی کار کنم . خودم هم نمیدونم چرا من همیشششششششه کار دارم!! ...
18 بهمن 1394

نبودن من

چند شب پیش داشتم به نبودن خودم فکر میکردم. روزی که پیش می آد بالاخره. داشتم فکر میکردم چقدر از ته قلبم آرزو میکنم که جلو تر از خیلی ها برم، برادرها، دوست هایی که دوستشون دارم، همسرم و البته و هزار البته تو. بعد به زندگی بدون خودم فکر کردم. حس کردم خیلی ها ناراحت میشن. و شاید تنها . شایدم نه بد نشه واسشون:) و خودم ، دنیایی که نمی شناسم.. نمی دونم همیشه دیدگاهم به مرگ یه زندگی بهتره که واسه ندیدنش از ترس به این دنیا چنگ میزنیم... اما تو... خیلی اوقات یاد حرف مامانم می افتم... امیدوارم در هر شرایطی قوی باشی و در کنار کسانی که حقیقتا دوستت دارند. گاهی به مرگ فکر می کنم و به نبودنم در کنار تو صادقانه میگو...
18 بهمن 1394

عکس های 2 هفته پیش جمعه

2 هفته پیش عمه ها و دختر عمه های من اومدن خونمون.خیلی خوش گذشت.. شما و حسنا خانوم . درحالیکه داشتی سعی میکردی مثل بزرگ ترها باهاش برخورد کنی و بهش میگفتی عل من ،عزیزم ، و صورتش رو نوازش میکردی. سه کله پوک نازز -به ترتیب تینا خانوم ، حسنا خانوم و عسل مامان آخرای همون مهمونی بعد رفتن مهون ها!! ...
17 بهمن 1394

مهد کودک

دیگه تقریبا 3-4 ساعت و راحت مهد می مونی و من میرسم که به کارهای خودم برسم و کاری رو که شروع کردم به یه جاهایی برسونم . راستش گاهی فکر میکنم آیا کارم درست؟ نمی دونم دخترم. اویل خیلی گریه میکردی. اما الان به راحتی از من خداحافظی میکنی و میری ، تو مهد خیلی میگن که بچه ی آرومی هستی و .. انقدر که بهت گفتم مامان صحبت کن ، با گریه مشکلاتت حل نمیشه و کسی به حرفت گوش نمی ده، یاد گرفتی میگی " مامان تومهدگریه نکردم ،حرف زدم"!! اما خوب یه چیزایی هم یاد گرفتی که واسه من خیلی خوشاسند نیست . مثلاً اینکه شبا میگی "مامان هاپو میآد مارو میخوره؟"و من که همیشه سعی کردم بهت ترس بیخود ندم اولین بار که این و شنیدم نمی دونست...
17 بهمن 1394
1