آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

عذاب وجدان

دختر شیرینم انقدر دوستت دارم که همیشه انگار آرزوم بودی... از لحظه ای که خدا تو رو به من داد ، به خودم قول دادم بهترین مادری باشم که می تونم... خیلی سعی کردم .. اما نتونستم اونطور که باید!! شاید باورت نشه اما شبهای زیادی رو به خاطر عذاب وجدانی که در قبال تو دارم به سختی میخوابم.... کاش زیاد سعی نمیکردم درست تربیتت کنم، زیاد مطالعه نمی کردم... آسون میکرفتم.. انوقت شاید هیچ نمی فهمیدم که چقدر اشتباهات بدی دارم و راحت بودم!! خودخواهی نه؟؟ اما باورت نمی شه دخترم.. به جون خودت بیشترین زمانی که از خودم بدم می اد و خودم ولایق هیچ چیز نمی دونم وقتی که برات مامان بدی میشم... اما باور کن همیشه دوستت دارم وو بی انتها ...
12 ارديبهشت 1396

َشیرین من

دختر ناز من ..  داری بزرگ میشی و من انقدر دارم بهت وابسته میشم که خیلی شبها خوابم نمیبره و آرزوم که از خواب بیدار بشی تا به بهانه ای تو رو بغل کنم . خیلی شیریت تر و دوست داشتنی تر و خواستنی تر شدی. و از همه خوشحال کننده ترش اینجاست که خیلی اخلاق هات بهتر داره میشه. سازگاریت، کنترل هیجان ، و... خیلی دوستت دارم  خیلی   
30 بهمن 1395

هنرهای دخترم

حس میکنم استعداد خوبی تو نقاشی داری چند تا از نقاشی هات رو هم به عنوان پست آخر امشب میزارم نی نی  این دوتا نقاشی بالا نقاشی های مربوط به حدود 3 سالگی و کمتر جوجو   نقاشیی که از عکس 3*4 مامانم کشید همین چند روز پیش   ماه و ستاره هم میکشی .... خیلی دوستت دارم و بهت افتخار میکنم  و بسیااار خوشحالم از داشتنت  شاید باورت نشه و نتونی بفهمی چی میگم ... حداقل تا زمانی که خودت مادر نشدی.. اگر نه بزرگ ترین اما بی شک یکی از بزرگ ترین لذتهای دنیای من اینه که نگاهت کنم و بغلت ... مخصوصا وقتی خوابی... دوستت دارم .. هرگز شک نکن به این حس!!   ...
25 آبان 1395

سخنان ماندگار-2

2- میخواستیم بریم شمال. من داشتم وسایل و جمع میکردم ، دختر خاله وجی زنگ زد و من از یه طرف با اون گرم صحبت شدم ، و از طرف دیگه داشتم جدا میکردم میزاشتم رو تخت. چند بار تو همه چیز و قاطی پاتی کردی ... خسته شدم و از کوره در رفتم و گفتم: اا آمیتریس نکن دیگه مامان ، من هی جمع میکنم شما قاطی میکنی...ااا!! رفتی تو اتاقت  گذشت و من یادم رفت و عصر شد. اومدی پیشم گفتی : مامان دوسم داری؟( این سواا و من گاهی میپرسم !!) تو حالت خستگی کامل گفتم :آره مامان آخه این چه سوالی از من می پرسی  یکم مکس کردی و گفتی : مامان منم خیلی دوست دارم  منم شروع کردم به قربون صدقت  بعد گفتی : نه، ببین مامان ، من شما رو دوست دارم ، شما...
25 آبان 1395

سخنان ماندگار-1

راستش خیلی خیلی شیرین زبون شدی و کاملا هوشمندانه صحبت میکنی. اما ممکن من همه رو یادم نباشه که الان بگم. 1-چند مدت پیش که آوینا رفته بود پیش مادرجونش ، نمی دونم چی شد که حرف مادر جون شد و من بهت گفتم مامان مادر جون شما مادر جون زهره است دیگه . گفتی نه مامان من یه مادر جون داشتم فوت شده. گفتم مامان کی گفته این و ؟ گفتی پرنیان!! گفتم آره مامان درست گفته .  یه بار دیگه هم رفته بودیم سر خاک و من برای اولین بار بهت گفتم"  ببین مامان ، این مامان من ! گفتی مامان کجاست : درست یادم نیست چی گفتم اما تو همیم مایه ها بود که گفتم فوت شده رفته تو سنگها.. این هم گذشت  تا اینکه یه روز ازم پرسیدی : مامان چرا مادر جونت ( منظورت مام...
25 آبان 1395

عکسهای تولدت

تولد امسال شما رو با تولد عارف و پرنیان با هم خونه خودمون گرفتم . خودمونی و خیلی خیلی خوب... غذاها رو خاله ها درست کردن و من تزیینات و کیک  عالی بود همه چیز جز غرغر های ... دوستت دارم کنار پرهام و پرنیان جون  برای اینکه ساکت باشی و گریه کنی ، هرکاری میکردیم . تا گذاشتیمت که عکس بگیریم ازت یه شلیل و برداشتی و شروع کردی به گاز زدن... به هر حال بهتر از گریه کردنت !! در کنار آوینای عزیز .... هزاران بار دوستت دارم  هزاران بار بیشتر از هزاران برابر عددی که میشناسم  تردید مکن ...
25 آبان 1395

عکس - متفرقه

شما و آوینای عزیز گل بازی شما- خرم دره تولد داعی جون امین شما و باباجون - پارک ساحلی آستانه شما ، غزل و پریوش- پارک ساحلی آستانه ، عروسی محمد شما و مادر بزرگ من. وقتی دیدیش گفتی " مامان خیلی ناراحت شدم مادرجونت مریض!!" سه تاییمون -کیاشهر-پل به سمت دریا ورود به مهد سال تحصیلی جدید دم در مهد شما و بابا جون - بندر انزلی مرداب انزلی شما و داعی امیر جون - ساحل رضوانشهر شما و خاله مریم - بندر انزلی بندر انزلی الهی من به قربون اون خنده های قشنگت عزیزززززززززززم برگشت از سنگاچین - ساندویچی زیباشهر تولد ع...
25 آبان 1395

سالگرد عروسیمون

امسال واسه خودمون سالگرد ازدواج گرفتیم و من واقعا خیلی سنگ تموم گذاشتم . اما اونجور که میخواستم پیش نرفت و متاسفانه حالم خیلی گرفته شد. این و واسه این نوشتم که بدونی وقتی کاری میکنی ، اول و بیشتر از هر چیز به خوشی خودت فکر کن و سعی کن خود خود خودت خوش باشی... بی هیچ چشم داشتی به تایید آدمها و البته غذا و دسر که حوصله گذاشتنش و اینجا نداشتم . فقط خواستم بدونی تمام زحمتم به خاطر اینکه دوست داشتم مهمونهام هم پا به پای من شاد باشن هدر رفت و انقدر حرص خوردم که حد نداشت. درحالیکه به بقیه نباید شادی ما آدمها وابسته باشه!!   ...
25 آبان 1395

مهد

قبلا یعنی از پارسال میرفتی مهدی که اونطرف اتوبان بود ، و به نظر من خیلی مناسب نبود ..  شما هم همش گلایه میکردی که آروین من و میزنه و کلا حس خوبی نداشتم نه به خود مهد ، به این شرایط. چون همینکه وارد خونه میشدی به من می چسبیدی تا شب و این واقعا من و خسته میکرد... تصمیم گرفتم یه مدت نری یا اینکه یه مهد دیگه ببرمت. شانسی یه مهد سرکوچه زدن ، رفتم دیدم و خوشم اومد از همه چیزش و خلاصه بردمت اونجا. کلا خوب بود .. اما باز خیلی ازیتم میکردی، تو تولدت پوستم و کندی ، نمیزاشتی عکس بگیرم، بد اخلاق بودی، همش غز میزدی و ...  خلاصه بردمت تو اتاق تا باهت صحبت کنم ، گفتم مامان جان ببین تولد گرفتم برات خوشحال بشی ، چرا اینطوری میکنی، گفتی &qu...
25 آبان 1395