آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

غیبت طولانی . اتفاقات

عزیزکم خیلی وقت که هیچ چیزی اینجا ننوشتم  دلیل واقعیش و نمی دونم دقیقا چی بود  اما خیلی چیزها بود  خیلی اتفاقات که دوست دارم برات برخیشون و بگم و تا حدی:) روز 7 مرداد یه نامه از دادگاه اومد برامون مبنی بر اینکه خانم آذر صالح درخواسن مهریه کرده از ما . یعنی نامادری و یا به عبارتی خاله بابا!! و این هم خیلی جالب .. چون من ابله برای اینکه روز تولدت اونها هم باشن یک روز عقب انداختم و این رحالی که روز تولد برای من همیشه خیلی پر اهمیت بوده. بهشون زنگ زدم و... وقتی شنیدم از ما شکایت شده اول باورم نشد، اما بعد که فهمیدم این قضیه بالغ بر یک ساله که درجریان خیلی ناراحت شدم. بیشتر از اینکه چه رکبی خورده بودم.. محبت و مهر...
25 آبان 1395

بدون عنوان

دختر نازم  این روزها نزدیک میشیم به روزهای تولدت ، جالب اینجاست که آمیتریس خانم که هرگز درک خاصی نسبت به تولد نداشت ، جدیدا همش میپرسه مامان چرا تولد من نمیشه . امسال تصمیم گرفتیم یه مهمونی خودمونی واسه شما و پرنیان و عارف بگیریم . تو این روزها مهدت رو هم دارم عوض میکنم  راستش مهد قبلی رو حس میکردم باید عوض کنم به دلایل خاص خودم. تغییرات شما  -روان و زیبا و البته پر عشوره حرف میزنی - از 1 مرداد به صورت خودجوش خودت رفتی دستشویی و خودت خودت رو شستی!! - مهارت خیلی خوبی در یادگیری شعرها پیدا کردی. دوستت دارم و بی پایان . همیشه ایمان داشته باش شیرینم.
3 مرداد 1395

تنهایی تو!!

آخر هفته پیش رفته بودیم کرج. اونجا که میریم تو خیلی خوشحالی. هم دو و برت شلوغ میشه و هم مرکز توجه هستی و از همه مهمتر پرنیان هم کنارت و تو کلی باهاش بازی میکنی . اما چیزی که واقعا  من و عذاب میده اینه که وقتی پرام و پرنیان با هم بازی میکنن  و خوب به خاطر شرایط سنیشون که هم سن تر هستن ، تو رو بازی نمیدن. و تو هر بار دلت میخواد مه پیششون باشی. راستش ایندفعه که دیدم بازیت نمیدن، با همه منطقی که داشتم و حق رو به اونها میداد، ناراحت شدم. اومدم پیشت و با هم یکم بازی کردیم و سعی کردم بهت یاد بدم نباید از کسی خواهش کنی تا در کنار تو باشه، حتی فکرش هم عصبیم میکرد!! نمیدونم چرا انقدر این مورد من و آزار میده!! خیلی برای تنها...
13 تير 1395

عکس

جاده شمال - رفت برای عقد محمد عمو من و تویی که بزرگ ترین دلیل بودن من شده ای!! ...
28 ارديبهشت 1395

مامان چرا گریه کردی؟

امسال برای سالگرد مامان تصمیم گرفتیم غذا درست کنیم و بدیم بیرون، وقتی رفتیم سرخاک من طبق عادت همیشه سرم و گذاشتم رو زانوهام و آروم داشتم گریه میکردم و خیالم راحت بود که تو با بچه ها سرگرمی... یهو من و دیدی و گفتی ، مامان چرا اینجوری کرده؟ بابات که تو رو میشناخت گفت ، چیزی نیست بابا ، مامانی سرش و گذاشته میخواد استراحت کنه . دایی مهدی که میخواست یکم از جو سنگین اونجا دور شه ، یهو اومد سر به سرت بزاره گفت: دروغ میگه داعی جون مامانت داره گریه میکنه . یهو تو هم شروع کردی به گریه .... من اومدم و بغلت کردم و بعدم دایی مهدی اومد و بردت و چرخوندت کلی تا آروم شی. بعد  که دیگه اومدیم بریم اومدی پیشم و صورتم و ناز کردی و گفتی :...
25 ارديبهشت 1395

پوشک

تقریبا یه یک سالی هست که درگیرم با پوشک کردن/ نکردنت ...!!! از امروز تصمیم گرفتم دیگه تا جای ممکن پوشکت نکنم . از طریق یه بازی که اسمش و گذاشتیم "اما" و یه بازی اندرویدی هست دارم سعی میکنم ، بیشتر بهت کمک کنم تا بتونی پیفت رو انجام بدی و جیشت رو هم.. اما نمی دونم چرا انقدر احابت مزاجت سخت!! امید به خدا به زودی خوب میشی خیلی دارم سعی میکنم رژیم غذایی خوبی برات تهیه کنم . آمیتریس واقعا زندگیمی، حاضرم از نفشهای خودم کم کنم و بهنفس های تو اضافه... عاشقتم زندگی..  
30 فروردين 1395

الان برات میارم مامان

چند روز پیش داشتیم با هم بازی میکردیم ، من خیلی خسته شده بودم و تشنم بود. گفتم" مامان من دارم میمیرم ازتشنگی بزار برم یه آب بخورم بیام" و شما گفتی:" الام میرم برات آب میآرم مامان" و بعد با همون لحن ناز همیشگی گفتی "خووووووب؟". یک حالی کردم که نگو... اولش گفتم "نه مامان خودم میرم" و تو در حالیکه پاشده بودی و بدو بدو رفته بودی سمت یخچال گفتی: نه مامان الان میارم" -" پس زیاد بیارا" -نه مامان زیاد میریزه!! عاشقتم ،عاشق  
24 فروردين 1395

نوروز 95

دختر نازم سال 95 هم رسید، و شما داری بزرگ می شی و همینطور شیرین تر. دختر نازم و باباجونش دخترم و بابا جونی، لنج بندرعباس-قشم خانواده کوچولوی 3 نفری ما من و دختر شیرینم دختر خوشگلم-دریای خلیج فارس همگی ما دور همی دختر نازم و شن بازی و لبخند ناز نازیش شن بازی 2 دخترم و داعی جونش-جزیره هنگام جزیره هنگام- دخترم بابایی و عارف جون دخترم و بابایی -جنگل حوا خانواده 3 نفری- جنگل حوا قشم قشم دخترم و شن بازی هاشون ...
23 فروردين 1395

چرا من و اینطوری میبینی؟

امروز از مهد برگشته بودیم و طبق معمول تو میخواستی بازی کنی و بعدشم نقاشی، وقتی داشتی نقاشی میکشیدی و حرف میزدی ، داشتم با لذت تمااااااااااااااام نگاهت میکردم . دلم میخواست بخورمت از شیرینی . یهو بهم نگاه کردی و گفتی: "مامان چرا من و اینجوری میبینی ها" و بعد من یه لبخند زدم و بلافاصله گفتی: " ها مامان ، چرا من و اینجوری میبینی؟" گفتم چون دوست دارم دارم حال میکنم ... خیلی شیرینی واسه من ، خیلییییییی بانوووووووو
11 اسفند 1394