آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

سخنان ماندگار-2

1395/8/25 23:24
نویسنده : مسی
293 بازدید
اشتراک گذاری

2- میخواستیم بریم شمال. من داشتم وسایل و جمع میکردم ، دختر خاله وجی زنگ زد و من از یه طرف با اون گرم صحبت شدم ، و از طرف دیگه داشتم جدا میکردم میزاشتم رو تخت. چند بار تو همه چیز و قاطی پاتی کردی ... خسته شدم و از کوره در رفتم و گفتم: اا آمیتریس نکن دیگه مامان ، من هی جمع میکنم شما قاطی میکنی...ااا!!

رفتی تو اتاقت 

گذشت و من یادم رفت و عصر شد.

اومدی پیشم گفتی : مامان دوسم داری؟( این سواا و من گاهی میپرسم !!)

تو حالت خستگی کامل گفتم :آره مامان آخه این چه سوالی از من می پرسی 

یکم مکس کردی و گفتی : مامان منم خیلی دوست دارم 

منم شروع کردم به قربون صدقت 

بعد گفتی : نه، ببین مامان ، من شما رو دوست دارم ، شما هم من و دوست داری، خوب دیگه نباید سر من داد بزنی دیگه!!!

چی میتونستم بگم!!!

ببخشید 

ببخشید

ببخشید

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)