آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

کلافگی

امروز کلی دلم گرفته بود. خواستیم  با بابا آرش بریم بیرون یه هوایی بخوریم. اما انقدر تو گریه کردی که برگشتیم!!! واقعا دیگه دارم افسرده می شم. شب و روز تو خونه موندن آدم و مریض می کنه خصوص اینکه تو خیلی خیلی میخوای که با من باشی. وقتی می خوابی،بیدار میشی، بازی میکنی و... فرقی هم نمی کنه من کار دارم، می خوام غذا بخورم، می خوام ظرف بشورم، غذا درست کنم و.. یا حتی دستشویی برم!!! خیلی خسته می شم. روحی بیشتر از جسمی!!  
10 تير 1393

یعنی واقعا تو انقدر باهوشی؟

عزیز دلم امروز تو 11 ماه شدی و با هم رفتیم خونه ی یکی از دوستای خاله به نام خاله صدیقه که مامان همه ی روزهای بارداریش و تقریبا با این خاله بود.آخه همکار مامان هم بود و الان اونم یه دختر ناناز داره. چیزی که خیلی واسم جالب بود این بود که خونشون تو میرفتی سراغ تلفن و می زاشتی سمت گوشت و مثلاً صحبت می کردی!!! اما نکته ی جالش این بود که گوشی تلفن خونه ی ما و خونه بیشتر کسایی که باهاشون رفت وآمد داریم بیسیم!!! آخه تو از کجا فهمیدی اون تلفن، یعنی واقعا انقدر باهوش هستی؟ امیدوارم!! امروز تصمیم گرفتم چند تا عکس بزارم: شما و چیستا خانم ...
8 تير 1393

خاطرات گذشته

درست پارسال همین روزا بود که رفتم دکتر واسه چکاب 7 ماهگی.تازه از الموت اومده بودیم و کلی بهمون خوش گذشته بود. امسال که رفته بودیم الموت کلی واسم جالب بود که آخه من چه جوری تو این جاده 7 ماه حامله اومدم!! دکتر معینی عزیز تا سونو کرد، گفت بچه ات خیلی ریزه و در ضمن آب دور جنین هم از مقدار لازم کمتر!!! گفت اگر همینطور پیش بره باید بچه رو زود به دنیا بیاریم و بزاریم تو دستگاه!! بهم گفت برو پیش یه دکتر دیگه که سونوگرافی کنه، اگه مشکل مالی نداری برو پیش دکتر فریور که مثل اینکه استادش بود. خدا میدونه چقدر ترسیده بودم، بدو بدو با چشمهای گریون  و تنهایی رفتم تا دکتر فریور سونو کنه، انقدر قاطی بودم که آدرسا رو نمی فهمیدم، زنگ زدم شرکت و ب...
25 خرداد 1393

کادوهای دندون در آوردنت

داشتم با خودم فکر می کردم شاید وقتی بزرگ شدی واست جالب باشه بدونی مثلا واسه دندونیت کیا و چه جیزایی واست کادو خردیدن. البته می دونی که من فقط واست آش پختم و مهمونی خاصی نگرفتم ، چون خیلی خیلی واسم سخت بود. اینم عکس کادو هایی که واست خریدند.دست همشون درد نکنه. و اینم نوشته ای که پرنیان روی اون کتاب مصور نوشته: ...
24 خرداد 1393

امتحان نظام مهندسی

عزیز دل مادر سلام. بالاخره این امتحان نظام مهندسی رو دادم. اما خیلی بد!!! این چند مدت به سختی تلاش کردم تا 2-3 سب بیدار موندم تا بتونم قبول شم . اما امتحان خیلی خیلی سخت بود. شما هم که مثل همیشه و بیشتر از همیشه سنگ تموم گذاشتی. مخصوصا سه شب آخر انقدر ازیتم کردی که نمی دونستم سرم و به کدوم دیوار بزنم؟ نمی دونم واقعا چرا انقدر از خوابیدن بدت می آد و اگه دوست نداری بخوابی چرا انقدر به من بدبخت گیر میدی که بغلت کنم!!! اما جدیدا یاد گرفتی وقتی کنارت هستم و خودم و میزنم به خواب که مثلا بخوابیق لپام و می خوری و انقدر مثلا بوسم مسکنی که دلم میخواد از عزیزی لهت کنم !!   جدیدا دیگه خیلی اوفات یا دستم یا کمرم درد می گیره...
24 خرداد 1393

بدون عنوان

سلام گل من پنج شنبه ی گذشته خیلی شب بدی بود، خیلی خیلی غصه خوردم  و احساس تنهایی کردم، توتنهاییم کلی گریه کردم و خدا رو صدا زدم. اما صبح جمعه انگار معجزه شده بود. روز خیلی خوبی بود ، صبح بابا املت درست کرد ، بعدش من وسایلی که از تره بار خریده بود و جابجا کردم و صبحانه خوردیم و رفتیم جنگل تهرانپارس و بعدش هم که برگشتیم بابا برام یه کیک خیلی خوشمزه درست کرد. یه جورایی شارژ شدم!! خدا جونم ممنون.   ...
4 خرداد 1393

اولین های 1

18آذر 92: پستونکت رو خودت از دهان در آوردی و به دهانت بردی آخرای 5ماهگی:تقریبا می نشستی 5.5 ماهگی: آوای "مامان" و "بابا" رو می گفتی 8ماهگی:"دایی "و "دد" رو می گفتی 22 فروردین 93: واسه اولین بار چهار دست و پا رفتی 28 فروردین 93: واسه اولین بار نرده های تختت رو گرفتی و واسه چند لحظه خودت ایستادی 24 فروردین 93:واسه اولین بار با دهانت صدای نپ نپ در آوردی 28 فروردین 93: واسه اولین بار لبه تخت و گرفتی و ایستادی 1اردیبهشت 93: اولین دندونت نیش زد 14 اردیبهشت93 برای اولین بار وقتی بیدار شدی پاشدی نشستی 28اردیبهشت 93 شب خر و پف کردی 30اردیبهشت 93 واسه چند لحظه دستات رو رها کردی و...
2 خرداد 1393

تنهایی

تنهايي!!! حسي که حالا و بعد از اومدن تو خيلي به سراغم ميآد. يه حس دست تنهايي شديد تو خستگي وحشتناک، يه حس تنها بودن بين آدمهايي که با تو هستند اما نيستند، يه حسي که نمي شه وصفش کرد. گاهي با خودم مي گم اشتباه کار من کجا بوده ، چرا اينطور شد؟؟؟ يعني هميشه بايد گفت، بايد يه برچسب بزني به پيشنونيت که ديده بشي، که کمک مي خواي، که آدمي و درست که مادر هستي اما اين از مسئوليت ديگري کم نمي کنه. شايد بايد دلم نمي سوخت! خيلي وقتها ياد حرف مامان مي افتم که بهم مي گفت مسي من خيلي تنهايم ،خيلي!!! و خیلی اوقات احساس می کنم ، بر خلاف تصورم  و بیش از حد بسیار شبیه به مامان هستم. و من امروز درک مي کنم. اما آرزو مي کن...
2 خرداد 1393

بدون عنوان

به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو عطا می کنه. خیلی خوشحام که آدرس این سایت و به جز  3 تا از صمیمی ترین دوستام هیچ کس نمی دونه. اینجوری خیلی راحت تر می نویسم.هر چند که تو تقریبا هرگز به من فرصت نمیدی پشت کامپیوتر بشینم.مگر اینکه خواب باشی که البته اون زمان هم من انقدر کاردارم که دیگه وقتی نمی مونه! این چند مدت یکم سرما خوردی ، البته خدا رو شکر خیلی ازیت نشدی، فقط آبریزش بینی بود ، اما خوب چون مانع می شد که بتونی شیر بخوری ،خودش کلی دردسر ساز شد. اما هنوز تو خوابیدن هنوز مشکل داری،45 دقیقه طول می کشه تا بخوابی و بعد نیم ساعت فقط می خوابی شب ها هم که حداکثر هر 2 ساعت یکبار بیدار میشی. دیشب دیگه واقعا بریده بودم. خیلی خسته م...
1 خرداد 1393