آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

عکسهای عزت شهر

شما تو پارک رستم رود شما و عمه پریسا و بابا جونی تو جاده ساحلی  دختر گلم و بابا جونی اینم عکس سه نفریمون که 2 تا گرفتیم و شما تو هر دوتاش به مامان نگا می کردی که قربون چشمات بشم منننننن. ...
17 شهريور 1393

عزت شهر

گل من سلام آخر هفته ی گذشته به اتفاق خاله آذر و عمه پریسا رفتیم شمال عزت شهر ویلای حاج خانم روزبهانی. خیلی خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود. و تنها چیزی که خیلی ناراحت کننده بود لگدهای شما تو راه بود و مسیر شلوغ رفت ما که راه 3 ساعته رو 6 ساعته رفتیم!!! اونجا دوباره دریا رفتی و انقدر از شدت ذوق می خندیدی که حد نداشت. و اما دیروز : بهت سیب دادم که بخورب اما هی گاز می زدی و می انداختی . بعد یهو دیدم تکه های سیب خونی! کلی ترسیدم و با بدبختی دهانت رو باز کردم دیدم اون دندونت که از رو لثه نیش زده بود خونی شده و بعد فهمیدم انقدر با سیب فشارش دادی که بترکه و دندونت دراد!!! راستی جدیداً بینی  چشم و زبانت رو نشون میدی. شما...
17 شهريور 1393

..

امروز من میخواستم برم به آرایشگاه و به همین دلیل شما رو پیش بابا گذاشتم. موقع رفتن انقدر عجله کردم که زودتر برسم که موبایلم رو جا گذاشتم!! و اونجا بر عکس همیشه منتظر موندم تا وقتم برسه و کلا شما یه یک و نیم ساعتی پیش بابا جونی موندی!! وقتی اومدم بابا گفت یک لحظه هم شما رو رو زمین نزاشته و تا می موندی رو زمین می رفتی سمت در. قربون دل کوچولوت بشه مامانت که انقدر بی طاقتی. یه سری اتفاقات جدیدی که افتاده رو بد نیست که بگم: امروز که طبق عادت دوباره کشوها رو ریخته بودی پایین بهت گفتم امیتریس وسایلت و جمع کن بعد بیا پیش من. با کمال تعجب دیدم صدای انداختن اونا تو کشو می اد امدم دیدم داری میزاری سرجاشون!! امروز بهت گفتم آمیتری...
11 شهريور 1393

1سال و1 ماه و 1روز

دختر نازم امروز شما یک سال و یک ماه و یک روز رو در این دنیا سپری کردی اما باز دیشب هر 1 ساعت یکبار بیدار می شدی!! خسته شدم !! امروز نوبت واست گرفتم پیش دکتر سابقت.امیدوارم متوجه بشه که چه کار کنم
8 شهريور 1393

شرکت فراکوه

دیروز رفتیم با هم شرکت سابق مامان. همه می گفتن که خیلی ناز تر شدی. همه خیلی دوستت داشتند و بهت توجه می کردن. خاله صدیقه هم همش بغلت می کردٰ یه جا مامان بهش به شوخی گفت "نکنه دلت واسه نینی خودت تنگ شده"!! و اون تو چشماش پر از اشک شد و ... خیلی ناراحت شدم !! نباید این حرف رو می زدم. چون بعدش که فکر کردم دیدم واقعا سخت دوری از بچه به این شیرینی!! خوشحالم که در کنارت هستم  . حتی به قیمت خونه نشین شدن و احساس بد بی فایده شدن من.( البته تاکید میکنم من چون شاید خیلی ها تو خونه خیلی مفید تر هم باشند اما من فکر نکنم از این جنس باشم.)
5 شهريور 1393

من مادر خوبی نیستم!!

دختر قشنگم سلام چند روزیه که واقعا عصبی هستم انقدر که احساس میکنم نمی تونم خودم و کنترل کنم!! انقدر گاهی دندونهام و به هم فشار می دم که تقریباً اکثر شبها "سر" هستن. می دونم تو نمی تونی صحبت کنی نق زدن هات و گریه هات واسه اینه که می خوایی چیزی بگی که من متوجه نمی شم. اما نمی دونم چرا...! من و ببخش عزیزم. اما همیشه یادت باشه بینهایت دوستت دارم. امیدوارم لایق مادری تو باشم و بتونم مادر خوبی بشم. عزیزمی به خدا
3 شهريور 1393

تولد من

چند روز دیگه تولد منه و من دارم 33 سال می شم!! نمی دونم چرا همیشه دوست داشتم روز تولدم گوشیم رو خاموش کنمٰ و تو خونه نباشم!! شاید می خوام از پیری فرار کنم؟ اما نه .خیلی وقت که این احساس و دارم. شاید بیشتر به این خاطر که دوست ندارم بشینم و جواب تلفن هایی رو بدم که شاید واسه زفع تکلیف زنگ می زنن ... راستش این روز همیشه واسم خیلی مهم بودٰ دوست داشتم اونی که واقعا دوستم داره ٰ واقعا بهم یه جمله ی قشنگ هدیه بده و صادقانه برام انرِژی بزاره. نمی گم کادو واسم مهم نیست. همه آدما اگه روح سالمی داشته باشند و صداقت هم .قطعا کادو گرفتن رو دوست دارند. اما به جون خودت قسم بیشتر از هر چیز واسه من اون وقت مهم. اینه که میگم یه جمله هم اگه صادقا...
25 مرداد 1393

فعالیت جدید شما

یه تقریباً یک هفته ای هست که یاد گرفتی در کمد و کابینت و به راحتی باز کنی ! و این یعنی من باید همش دنبالت بیفتم و مرتب کنم. عالمی داره واسه خودش ، جالب ، باید تجربه کنی. گاهی احساس می کنم مادری و علاقه به این حس زیشه در بیماری خود آزاری انسانها داره!!! شوخی کردم !! راستی چند مدت که بابا دیر می آد خونه و شما وقتی بابا رو میبینی کلی ذوق می کنی و دیگه بغل من هم نمی آی و جالب تر اینه که تا پدرت نیاد نمی خوابی. به خاطر همین شب ها خیلی بد خواب می شی و عموماً تا ساعت 1 شب بیدار میمونی و بعدش هم به سختی می خوابی!! اینم عکس شیرین کاری جدید خانمی: ...
23 مرداد 1393