آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

چند مدتی که نبودم!

یه مدت که خیلی سرم شلوغ بود، تولد شما ، اومدن دوستام، اجاره خونه!!! روز تولدت خیلی خوب بود، اما تو بسیار خسته شدی، عمو علیرضا و عمه پریسا ظاهراً آشتی کردن اما خاله هنوز نه!! تولدت خیلی بهتر از اونی شد که فکرش و می کردم، کلی خوش گذشت!!! آخر تولد هم با هم از سه تا زندایی ها که واسه تولد تو واسمون سنگ تموم گذاشته بودن با یه هدیه کوچیک تشکر کردیم. عمو امین انقدر واسش عزیز بودی که قبل رفتن مسافرتش اومد که شما رو ببینه و بعد از دادن کادوی تولدت و بوسیدنت بره!! می دونی دخترم یه سری تصمیمات جدید گرفتم، یکیش اینه که انقدر به خونه و کارهاش نچسبم!! حالا مثلا یه سره رو میز لک باشه چی می شه مگه!! اونم از اونجایی به خودم اومدم، که یه روز یه...
22 مرداد 1393

اولین سالروزتولد شما

سلام عزیز دلم این چند روز سخت مشغول تولدت هستم. با اینکه می خواستم یه تولد مختصر بگیرم اما خوب همون هم کلی وقت گیر. دو شب فقط تا 2 شب بیدار بودم تا بتونم کارتت رو درست کنم . چندین کارت تهیه کردم تا آخر سر آخری رو اونم به اجبار و کمی وقت دادم چاپ شه. البته خیلی هم بد نشد، حالا ایشاللا سالهای بعد بهتر می شه. اینم  عکس کارت ها:   و در آخر: که بابا جونی آخری رو انتخاب کرد و اولی رو هم رو پاکت زدیم ...
1 مرداد 1393

عکس

شما و بابا جونی(اولین بار که دریا رفتی) من و شما یه جا تو جاده آب پری رستم رود شما و خاله نازی ( همون ساحل رستم رود) ...
1 مرداد 1393

تو خوشبختی عزیزم

آمیتریس عزیزم جمعه 2هفته ی گذشته بابا سر کار بود و من خیلی ناراحت بودم که تنها می مونم. دوست نداشتم کرج برم و فکر می کردم که چقدر تنها می مونم. یاد پارسال که باب شرکت اخوان کوفتی کار می کرد افتادم،که با اون حالم حاضر بودم جمعه ها هم برم سر کار اما تنها نباشم. خیلی جالب بود که 4 شنبه بعد از ظهر خاله المیرا زنگ زد که می خواد بیار پیشمون،کلی خوشحال شدم .5شنبه که اونها اومدن هنوز نرفته، دایی مهدی زنگ زد که واسه شب بیاد پیشمون، و بعد پدر جون زنگ زد که می خواد بره خونه زن دایی وجیه و می آد فردا دنبالمون که با هم بریم!!! وقتی رفتیم اونجا زن دایی کلی اصرار کرد که بمونیم خونشون و ما تا یک شنبه شب اونجا بودیم تا بابا اومد دنبالمون. اخر ...
30 تير 1393

پارک

امروز رفتیم خونه ی خاله. عمه جون تا از سر کار اومد گفت آمیتریس لباس بپوش ببرمت دد. خلاصه رفتیم پارک و اونجا واسه اولین بار با مامانی سوار تاپ و سرسره شدی. البته لازم به ذکر است که بدانی اولین باری که سوار تاپ و سرسره شدی ، عمه جون و شیما بردنت اونم چند روز پیش!! اینم چند تا عکس از امروز:)   بابا و شما در حال سرسره سوار شدن!! عمه پریسا،شما، مامانی و شیما خانم:) ...
17 تير 1393

اولین باری که آرایش کردی

دیروز می خواستم سعی کنم عکس های بارداریم رو که بابا جونی زحمت کشیده بودند و پاک شده بود برگردونم. یکم خیلی درگیر بودم. دیدم شما رفتی سر وسایل آرایش من، یه رژ لب رو در آوردی . با خودم گفتم با این که نمی تونی کاری کنی، نه می تونی درش رو باز کنی نه قورتش بدی!! چند دقیقه ی بعد دیدم که .... مابقیش و همین عکس بس!! ...
17 تير 1393

عکس

  فیگور جدید خوابیدن شما عمو امین در حال بوسیدن دست شما     شما و عمو مصطفی   ...
14 تير 1393

خرم دره

آخر این هفته با دوستای مامان و بابا رفتیم ویلای دایی امین. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت .حیف که خیلی کم بود . تو اونجا کلی شیرین کاری کردی. جدیدا موبایل و می زاری در گوشت و می گی :هلو هلو. یه جور خیلی نازی این کار و می کنی.یاد گرفتی که می بوسی.البته بیشتر می شه گفت مک می زنی، اما فقط من و خیلی کم بابا. از همه مهمتر موقع برگشتن یعنی دیروز اولیت دندون بالاییت هم نیش زد.(بالا سمت چپ). اونجا همه میگفتن این بچه خیلی به تو وابسته است.خیلی باحال بود که وقتی گریه می کردی همه سعی می کردن آرومت کنن ، اما وقتی می آمدی بغل من آروم می شدی!! دوست دارم نی نی ناز من.
14 تير 1393