حرفهای خودمانی
عزیز دلم هفته ی پیش رفتیم نهاوند عروسی فرید پسر دایی بابا جون. البته دوشنبه ما رو به صورت تلفنی دعوت کردند و عروسی چهار شنبه بود! بهانه هم این بود که چرا برای عقد نرفته بودیم و این در حالی بود که هم بابا پارسال تازه کارش رو عوض کرده بود و هم شما خیلی نی نی بودید و زمستون مراسمشون بود. خلاصه من به احترام بابا جونی موفقت کردم که بریم و این در حالی بود که اگر هر کدوم از اعضای فامیل خودم اینطور دعوتم می کردم شاید هرگز نمی رفتم . اما خوب رفتیم و خیلی هم بد نبود. ولی جداً مسافرت دست تنها با شما خیلی سخت! اونجا خیلی یاد حرف عمه افتادم که اولین روز آشنایی تو جمع گفته بود:" ماچون خودمون از خانواده ی اصیل و ... هستیم خیلی دوست دا...
نویسنده :
مسی
23:28
عکس
شما و موتوری که خاله صدیقه واسه تولدت خریده شما در کنار میزتوالتی که هدیه تولد یک سالگی بابا به شماست دیروز خونه عمو مصطفی که می خواستی با بابا اینا بری خرید! ...
نویسنده :
مسی
18:34
شما و خاله مریم
دیروز رفتیم خونه عمو مصطفی .عمو امین و خاله مریم هم بودند. من داشتم کار می کردم و تو کنار خاله مریم بودی. یهو اومد و گفت:مسی دیدی چی کار کرد؟گفتم نه!! گفت یه چیزی و حس کردم تو دستش پنهون کرده اومدم و بهش گفتم : آمیتریس چی تو دستت داری؟ یهو از پشتت دستت و آوردی و جلوت باز کردی و همزمان گفتی:"هیچی"!!!!!! نمی دونم شانسی بود یا واقعا متوجه شدی و گفتی. قربونت بشم که انقدر ماهیی. ...
نویسنده :
مسی
18:30
دندون آسیاب
عزیز دلم دیروز متوجه شدم که اونهمه بیتابی که من حدس زده بودم باید واسه یه دندون جدید باشه درست بوده و شما دندون اسیابت رو داری در می آری .دو تا بالایی کنار دندون نیش!! و نکته ی جالب دیگه اینکه همش دوست داری دستم و بگیری و من / بابا آرش رو به اتاق خودت ببری و اونجا بشینیم. جالبت تر اینک هیچ ربطی به اسباب بازیهای تو اتاقت یا بازی کردن با تو نداره .همینکه اونجا باشیم معمولا آروم میشی .اما اگر تمام اسباب بازیهات و بیاریم کنارمون باز دستامون می گیری و می خوای که به اتاقت بریم. شاید احساس مالکیت روش داری. راستی جدیداً یاد گرفتی وقتی چیز داغی می بینی فوت می کنی یه جور بامزه ای .انگار می خوای اعلام کنی که خطرنام و من اینکار و هرگز یادم نمی ...
نویسنده :
مسی
23:53
بدون عنوان
عزیز دلم این آخر هفته رفتیم کرج ، خیلی خوش گذشت ، خدا این روزا رو از ما نگیره!!! هر چند که خیلی بها دادیم تا این روزا رو دیدیم و قدر هم و دونستیم!!! مامان ، داداش علی .... خدا هر دوشون رو بیامرزه. دیروزصبح برای اولین بار گفنی "می می" خیلی خیلی واضح:) .ظرف داروت رو برداشتی و باهاش بازی کردی و همینطور در قوری و بعد دوباره گذاشتی سر جاش!! واقعا واسم عجیب این کارات . میگن بچه مثل ضبط همه چیز رو ذخیره می کنه اما ندیده بودم اینجوریش و واقعا. شایدم واسه اینکه خوب تا به امروز به هیچ بچه ای مثل تو توجه نداشتم. راستی تازگی ها به محض اینکه بابا و من کنار هم می شینیم فوری میایی و وسط ما خودت و جا می کنی. خیلی بامزه ا...
نویسنده :
مسی
0:54
خیلی جالب بود
چند روز پیش داشتم خونه رو مرتب می کردم که یکی از شلوارات و که دیگه واست کوچیک شده بود و از خشک کن برداشتم و انداختی رو زمین پزیرایی که باهاش رو میزا رو پاک کتم بعد بندازمش بره . رفتم تو اتاق خواب خودمون یه کاری انجام بدم اومدم دیدم نیست حس کردم ممکن کار شما باشه اما خوب بسکه گاهی گیج می زنم گفتم ای بابا باز کجا گذاشتمش و بعدم گفتم ولش کن پیدا می شه حالا. چند دقیقه بعد رفتم تو اتاقت دیدیم در کشوت بسته است اما یکی از لباسات لاش مونده . متوجه شدم شما برداشتی شلوارت و گذاشنی اونجا. باورت نمی شه دلم می خواست بخورمت!!!
نویسنده :
مسی
22:13
بدون عنوان
عزیز دلم دیشب اصلا خوب نخوابیدی چون سرما خوردی.فکر می کنم از آوینا گرفتی!! امیدوارم زودتر بهتر بشی. این روزا خیلی روزای خاصی بود. فهمیدم که آدما چقدر راحت می تونن با حرفهایی که اصلا به نظرشون خاص نیست بی منظور و ناخواسته همدیگر رو برنجونن. و فهمیدم واقعا اونایی که آدمهایی بیشتری دوستشون دارن دقیقا همونهای هستند که گذشت بیشتری دارند!! امروز دکترت کلی باهام صحبت کرد و ازم خواست تا روش زندگیی بهتری داشته باشم. با توجه به اینکه 2 ما هست که وزن نگرفتی گفت بهتر که تا 1 ماه دیگه شیر رو ارت بگیرم!! راستی یه مهمونی هم گرفتیم که واقعا خیلی خوش گذشت. راستی یه کار دیگه هم که خیلی واسم جالب بود این بود که تا دستمال می افته پایی...
نویسنده :
مسی
15:07
بدون عنوان
دختر گلم سلام دیگه تقریبا یک هفته ای می شه که به راحتی راه می ری . و دوست داری چیزای سنگین و برداری مثل عروسکی که ازت یه عالمه بزرگتره!! انقدر ناز راه میری که دلم می خواد بخورمت!!! هفته ی پیش که خونه خاله وجیه بودیم و تو شب بعد اینکه خوابیدی بیدار شدی تا شیر بخوری انقدر بوسیدمت که خاله وجیه گفت بیدار نمی شه اینجور می بوسیش. دوست دارم ناناز من. یه مدت که خیلی نگرانم که بچه ی باهوشی نباشی. البته نه اینکه خدای نکرده چیز ناخوشایندی ازت دیده باشم نه فقط واسه یه سری مسایل دیگه است که صلاح نمی دونم بگم. تصمیم گرفتم بیشتر ازت عکس بگیرم اما جدیدا باز خیلی خیلی بیتاب شدی. فک کنم دندون جدیدی در راه است!!! ...
نویسنده :
مسی
0:15



