آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

سالگرد مامان

امروز، یعنی در حقیقت روزی که گذشت، سالگرد مامان بود. امسال هم مثل هر سال خواستیم خودمون سه خانواده بریم سر خاک، اما انگار مامان هر سال باید روز تولدش مهمون داشته باشه:) دخترم روزهای سختی رو میگذرونم روزهایی که از هر جهت تو فشارم و همیشه به قول یه بزرگی به خودم می گم: "شاد بودن تنها انتقامی است که از زندگی میشه گرفت" شاید یه روزی حوصله کردم که واست بگم   این نیز بگذرد    
5 ارديبهشت 1394

عکس های عید-1

روز دوم عید خونه دایی جون مهدی همونروز -شما و عشقت پرنیان همونروز-شما و پدرجون همونروز-جلوی در دایی جون مهدی   من و شما تو ماشین-شمال وقتی رفته بودیم ماهی گیری ...
30 فروردين 1394

مهد کودک

دختر نازم امروز برای اولین بار رفتی مهد کودک . البته فعلا واسه یک ساعت و من هم اونجا بودم. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم. پایان سال گذشته و شروع سال جدید خیلی به سختی گذشت. امیدوارم انجام این سال خوب باشه.
30 فروردين 1394

روز مادر

دختر گلم روزهایی تو زندگیت می آد که دردهایی رو تجربه می کنی که نمی تونی حتی بیان کنی که چقدر ؟ دردهایی که ایمان داری هرگز هیچکس اونها رو درک نخواهد کرد نمی تونی از کسی هم توقعی داشته باشی فقط تو قلبت یه جایی هست که همیشه یه جور خاصی درد می کنه. یه درد خاص خیلی خاص امیدوارم هرگز حسرت گذشته هات رو نخوری حسی که من خیلی زیاد تو مرور خاطرات مادرم تجربه می کنم. مامانم روزت مبارک من و ببخش ببخش که بد بودم ببخش که دیدم و نفهمیدم ببخش که فهمیدم و چشم هام و بستم ببخش که تنهایی هات و دیدم، درک کردم اما... اما کاش بودی و من سرم و رو شونه هات می زاشتم مامان، گریه می کردم ، و بهت می گفتم که به جون خ...
21 فروردين 1394

چند تا عکس جدید

یه روز که مریض بودی و دارو خورده بودی تقریبا نیمه هوش بودی یه روز تو پارک واسه خودت می ری بالا و بدون کمک من:) این عکس هم همین 5 شنبه خونه دایی جون عباس گرفتیم ...
24 اسفند 1393

روزای آخر اسفند

دختر قشنگم سلام این که منوزها سرکا خورده و بی حوصله هستی، سرما خوردگیی که انگار دوست نداره از کنارت بره:( و من امسال تقریباً برای اولین باری هست که درست و حسابی خونه تکانی کردم .که خوب تا حدودی امیدوارم آخرین بار هم باشه و از سال بعد به همون رویه ی قبلی بر میگردم به امید خدا. تو هم شیرین تر و هم عزیز تر می شی خیلی شبها که می خوای بخوابی و آروم تو بغلم می مونی خیلی خوشم می آد که با اون آرامش وجودت فقط نگاهت کنم . وقتی برات شعر می خونم آخر شون و می گی وقتی می گم اسمت چیه؟ می گی :آمی اسم بابات چیه؟آدش مامان و چقدر دوست داری؟ دستت و بالا می بری و می گی: انقدر و گاهی که من سرگرم کارام هستم می گی: مامان اینقدر( در حالیکه...
24 اسفند 1393

بدون عنوان

دختر گلم از خودم خیلی ناراحتم من باید خیلی پر حوصله تر باشم ، می دونم. باید خیلی صبور باشم و خیلی عاقل. من باید بتونم از تو همون بهترین ممکن رو بوجود بیارم . اما اون مسی قوی و مدیر و... خیلی داره بد میشه. نمی تونم خودم و ببخشم. واسم دعا کن تا بتونم شایسته واست مادری کنم. و بدون که واقعا دارم سعی می کنم تا در نهایت توانم برای تو بهترین باشم. واسم با اون قلب مهربونت دعا کن عسلک
17 اسفند 1393