آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

عکسهای پارک پلیس

اینم چند تا عکس از پارک پلیس که چند هفته پیش با عمه رفتیم عمه آمیتریس و شیما من و آمیتریس خانوم شما رو آقا خر شما و شیما خانوم دختر شجاع من سوار بر کروکدیل!!!   ...
17 خرداد 1394

بدون عنوان

یه مدت که خیلی سرم شلوغ هست هر روز تو رو می برم مهد و همونجا می مونم و بعد تو رو می آرم ، که البته دیگه تصمیم گرفتم فعلا تا یه مدت نبرمت . چون نمی دونم به چه علت اما تو هنور جذب مهد نشدی و همش گریه می کنی. داری کم کم یاد می گیری که جیش و بگی و هفته ی پیش سه شنبه که 13 خرداد بود برای اولین بار پیف رو هم گفتی که البته تا به امروز دیگه نگفتی و دوست داشتی تو پوشک کارت رو انجام بدی. راستی هفته ی پیش همون سه شنبه اولین عکس پرسنلیت رو هم گرفتم!!! تنها عکسی که می شه بدون حجاب ازش اینجا به طور رسمی استفاده کرد!!!! خیلی دارم سعی میکنم شب ها که تو و بابا می خوابید خودم هم یکم واسه خودم وقت بزارم . یکم یه اون خواسته هایی که همیشه دنبالشون...
17 خرداد 1394

عکس های خرم دره

عکس سه نفریمون تو باغ دایی امین تو جاده کتله خور من و شما داخل غار برگشتنی  از خرم دره به سمت تهران تو ماشین ...
27 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

دختر گلم این هفته با عمو امین رفتیم خرم دره . خوش گذشت . غار کتله خور هم رفتیم. که البته شما نزاشتی بفهمیم چی به چیه و همش بغل بودی و من بعدش کمر درد گرفتم. وقتی داشتیم می رفتیم از پل فردیس که رد شدیم خیلی دلم گرفت!! روزهای سخت و تلخی رو می گذرونم. گاهی با خودم میگم کاش می رفتم یه جای دور خیلی دور اما می دونم فرار چاره ی راه نیست. شاید اینکه تو تنها هستی و خواهر و برادری نداری آنقدرها هم بد نباشه. کمتر حرص می خوری و یا غصه!! دوستت دارم عزیزم
27 ارديبهشت 1394

رفتن به دستشویی

عزیز دلم تقریباً ذیگه روزها یاد گرفتی که بری دستشویی. اما گاهی هم از دستت در می ره. آمیتریس جانم، میدونم که گاهی مامان خیلی مامان بدی میشه . یه مامان عصبانی و سخت گیر اما به خدا خیلی دوست داره، خیلی داره با خودش کار می کنه ، و مطمدن باش بیشتر از اینکه تو خدا نکرده نتونی اون و ببخشی ، این منم که به خاطر اشتباهاتم در قبال تو نمی تونم خودم و ببخشم. امیدوارم همه چیز بهتر از قبل بشه. هر چند ایمان دارم که خواهر شد چون این خواسته ی همیشگی من از زندگیم بوده. دوستت دارم. قربئن اون چشای شیطونت بشه نننتتتتتتتتتتت!! ...
23 ارديبهشت 1394

باز هم سردرگمی

عزیز مامان امروز از اون روزای بد بود از اون روزا که نمی دونم چرا ... دخترکم تو تمام کارهات واسم شیرین همه ی همش اما وقتی بی دریغ بهانه میگیری نمی دونم باید چه کارکنم. خیلی تنهام دخترم. و این تنهایی گاهی من و به شک می اندازه که آیا حداقل در قبال تو درست برخورد میکنم. نکنه فردا تو با من خوب نباشی. نکنه من و دوست نداشته باشی و یا واست ارزشمند نباشم. دختر شیرینم، اما اگه یه روز اونطور هم شد و من دلم مثل خیلی اوقات که بی وقفه و بی دریغ محبت کردم ،شکست ،  هرگز تردید نکن که مامان بی نهایت دوستت داره. تو بهترین دلیل زنده بودن منی قربونت بشم کاش انقدر زنده باشم که بتونم کاری کنم و طوری پرورشت بدم که هرگز نیازمند ...
19 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

هفته ی پیش بردمت مهد، تا وقتی خودم بودم خوب بود اما بعد اینکه من رفتم تو هم فقط 2 روز دووم آوردی و بعدش هم اصلا نموندی!! امیدوارم مال سرماخوردگیت باشه. دکترت که اینطور گفت. از کارهای جدیدت اینکه: 1-کفش هات رو خودت می پوشی 2- خیلی قشنگ می گی مثلاً " مامان بیا" یا "بابا اومد" 3-تو پارک بدون کمک من از همه وسایل هاش به راحتی استفاده میکنی( البته به غیر از تاب) 4-وقتی خیلی خوابت می آد خودت میگی لالا و راحت میخوابی( اتفاق شیرینی که خیلی پیش نمی آد) 5-عاشق کتاب هستی و تقریباً هر شب اگر کتاب نخونم واست نمی خوابی دیروز که بعد از حدود 2 ماه رفته بودیم خونه ی خاله اینها و تو هی شیطونی می کردی ، وقتی بهت گفتم ...
12 ارديبهشت 1394

عکس های قزوین

2 هفته پیش عروسی مریم-دختر عمه مریم بود که رفتیم قزوین. خیلی عالی بود و کلی خوش گذشت شما-عمو سعید-آنیسا خانوم شما و آقا صدرا شما و آقا پارسا به ترتیب:تینا خانوم-حسنا بانو-آقا صدرا-جیگر ننه اینم عکس شما و پدر جون(البته ربطی به عکسای قزوین نداشت و مال روزی که اومده بودند خونمون عید دیدنی و شما گریه کردی و رفتی باهاشون دم در و من از بالا این عکس و گرفتم) ...
7 ارديبهشت 1394

عکس های عید-2

سرِی دوم عکس های عید و می خوام بزارم                     شما و دایی جون  عباس وقتی می خواستی بهش گل بدی اینجا عکس بعدی بالایی که گل و دادی خود خوشگلت دوباره شما و دایی جون عباس من و شما لب دریا عکس نیم گروه -لب دریا           ...
7 ارديبهشت 1394