آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

مامان چرا گریه کردی؟

امسال برای سالگرد مامان تصمیم گرفتیم غذا درست کنیم و بدیم بیرون، وقتی رفتیم سرخاک من طبق عادت همیشه سرم و گذاشتم رو زانوهام و آروم داشتم گریه میکردم و خیالم راحت بود که تو با بچه ها سرگرمی... یهو من و دیدی و گفتی ، مامان چرا اینجوری کرده؟ بابات که تو رو میشناخت گفت ، چیزی نیست بابا ، مامانی سرش و گذاشته میخواد استراحت کنه . دایی مهدی که میخواست یکم از جو سنگین اونجا دور شه ، یهو اومد سر به سرت بزاره گفت: دروغ میگه داعی جون مامانت داره گریه میکنه . یهو تو هم شروع کردی به گریه .... من اومدم و بغلت کردم و بعدم دایی مهدی اومد و بردت و چرخوندت کلی تا آروم شی. بعد  که دیگه اومدیم بریم اومدی پیشم و صورتم و ناز کردی و گفتی :...
25 ارديبهشت 1395

پوشک

تقریبا یه یک سالی هست که درگیرم با پوشک کردن/ نکردنت ...!!! از امروز تصمیم گرفتم دیگه تا جای ممکن پوشکت نکنم . از طریق یه بازی که اسمش و گذاشتیم "اما" و یه بازی اندرویدی هست دارم سعی میکنم ، بیشتر بهت کمک کنم تا بتونی پیفت رو انجام بدی و جیشت رو هم.. اما نمی دونم چرا انقدر احابت مزاجت سخت!! امید به خدا به زودی خوب میشی خیلی دارم سعی میکنم رژیم غذایی خوبی برات تهیه کنم . آمیتریس واقعا زندگیمی، حاضرم از نفشهای خودم کم کنم و بهنفس های تو اضافه... عاشقتم زندگی..  
30 فروردين 1395

الان برات میارم مامان

چند روز پیش داشتیم با هم بازی میکردیم ، من خیلی خسته شده بودم و تشنم بود. گفتم" مامان من دارم میمیرم ازتشنگی بزار برم یه آب بخورم بیام" و شما گفتی:" الام میرم برات آب میآرم مامان" و بعد با همون لحن ناز همیشگی گفتی "خووووووب؟". یک حالی کردم که نگو... اولش گفتم "نه مامان خودم میرم" و تو در حالیکه پاشده بودی و بدو بدو رفته بودی سمت یخچال گفتی: نه مامان الان میارم" -" پس زیاد بیارا" -نه مامان زیاد میریزه!! عاشقتم ،عاشق  
24 فروردين 1395

نوروز 95

دختر نازم سال 95 هم رسید، و شما داری بزرگ می شی و همینطور شیرین تر. دختر نازم و باباجونش دخترم و بابا جونی، لنج بندرعباس-قشم خانواده کوچولوی 3 نفری ما من و دختر شیرینم دختر خوشگلم-دریای خلیج فارس همگی ما دور همی دختر نازم و شن بازی و لبخند ناز نازیش شن بازی 2 دخترم و داعی جونش-جزیره هنگام جزیره هنگام- دخترم بابایی و عارف جون دخترم و بابایی -جنگل حوا خانواده 3 نفری- جنگل حوا قشم قشم دخترم و شن بازی هاشون ...
23 فروردين 1395

چرا من و اینطوری میبینی؟

امروز از مهد برگشته بودیم و طبق معمول تو میخواستی بازی کنی و بعدشم نقاشی، وقتی داشتی نقاشی میکشیدی و حرف میزدی ، داشتم با لذت تمااااااااااااااام نگاهت میکردم . دلم میخواست بخورمت از شیرینی . یهو بهم نگاه کردی و گفتی: "مامان چرا من و اینجوری میبینی ها" و بعد من یه لبخند زدم و بلافاصله گفتی: " ها مامان ، چرا من و اینجوری میبینی؟" گفتم چون دوست دارم دارم حال میکنم ... خیلی شیرینی واسه من ، خیلییییییی بانوووووووو
11 اسفند 1394

مامان همش من و دعوا میکنی ها!!

سلام عزیزکم امروز عصر گفتم یه کاری کنم که هم خودم و هم شما حوصلت سر نره .شروع کردم به تزیین کردن یه سینی با CD،خیلی وقت بود تو ذهنم بود که انجامش بدم. تو خوابت میامد آما دوست نداشتی بخوابی تا قیچی رو برداشتم دلت هوای قیچیت و کرد . اما پیداش نکردی هی قر زدی منم نتونستم پیداش کنم . بعدشم هی دست به قیچی می زدی و من بهت میگفتم "آمیتریس دست نزن!" بعد یهو به من گفتی: "مامان همش داری منو دعوا میکنی ها!!!" واقعا چرا من میخواستم انقدر احمقانه تو رو سرگرم کنم . چرا فکر میکردم اینکاری که تو فقط باید نگاه کنی ، میتونه برات جالب باشه؟ نمی دونم. شاید ...
21 بهمن 1394

عکس

دخترم در حال تزیین دیوار!! وقتی که تو از انتظار اومدن من از آشپزخونه کلافه شدی و از الان میآیم های من و خوابت برده.. وای بر من.. اما آخه چی کار کنم . خودم هم نمیدونم چرا من همیشششششششه کار دارم!! ...
18 بهمن 1394

نبودن من

چند شب پیش داشتم به نبودن خودم فکر میکردم. روزی که پیش می آد بالاخره. داشتم فکر میکردم چقدر از ته قلبم آرزو میکنم که جلو تر از خیلی ها برم، برادرها، دوست هایی که دوستشون دارم، همسرم و البته و هزار البته تو. بعد به زندگی بدون خودم فکر کردم. حس کردم خیلی ها ناراحت میشن. و شاید تنها . شایدم نه بد نشه واسشون:) و خودم ، دنیایی که نمی شناسم.. نمی دونم همیشه دیدگاهم به مرگ یه زندگی بهتره که واسه ندیدنش از ترس به این دنیا چنگ میزنیم... اما تو... خیلی اوقات یاد حرف مامانم می افتم... امیدوارم در هر شرایطی قوی باشی و در کنار کسانی که حقیقتا دوستت دارند. گاهی به مرگ فکر می کنم و به نبودنم در کنار تو صادقانه میگو...
18 بهمن 1394