آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

عکس های 2 هفته پیش جمعه

2 هفته پیش عمه ها و دختر عمه های من اومدن خونمون.خیلی خوش گذشت.. شما و حسنا خانوم . درحالیکه داشتی سعی میکردی مثل بزرگ ترها باهاش برخورد کنی و بهش میگفتی عل من ،عزیزم ، و صورتش رو نوازش میکردی. سه کله پوک نازز -به ترتیب تینا خانوم ، حسنا خانوم و عسل مامان آخرای همون مهمونی بعد رفتن مهون ها!! ...
17 بهمن 1394

مهد کودک

دیگه تقریبا 3-4 ساعت و راحت مهد می مونی و من میرسم که به کارهای خودم برسم و کاری رو که شروع کردم به یه جاهایی برسونم . راستش گاهی فکر میکنم آیا کارم درست؟ نمی دونم دخترم. اویل خیلی گریه میکردی. اما الان به راحتی از من خداحافظی میکنی و میری ، تو مهد خیلی میگن که بچه ی آرومی هستی و .. انقدر که بهت گفتم مامان صحبت کن ، با گریه مشکلاتت حل نمیشه و کسی به حرفت گوش نمی ده، یاد گرفتی میگی " مامان تومهدگریه نکردم ،حرف زدم"!! اما خوب یه چیزایی هم یاد گرفتی که واسه من خیلی خوشاسند نیست . مثلاً اینکه شبا میگی "مامان هاپو میآد مارو میخوره؟"و من که همیشه سعی کردم بهت ترس بیخود ندم اولین بار که این و شنیدم نمی دونست...
17 بهمن 1394

کارهای جدید شما

دخترم سلام اینم چند تا کار جدید شما جدیداً خودت میری تو تختت می خوابی. نمیدونم از کجا یاد گرفتی میگی "مامان من لاغر شدم". یه مدتیه که تو مهد میمونی .        
20 دی 1394

عکس

یه روز پاییزی که دختر نازم لباسهاش و خودش پوشید ... گیلان - پاییز 94 اولین باری که تصویر چهره رو کشیدی به صورت خودجوش اینم دنباله ی عکس های بالا، جالب اینه که تصویر شاد و غمگین و هر دو رو کشیدی.راستی تصویرحورشید و ماهی رو هم میتونی بکشی اما عکسش رو نگرفتم هنوز:( واقعاً شیطنت از چشم سیات میریزه ناز بانو... اینم تصویر دختر گلم ،آقا سپهر و دایی امین تو فرودگاه ، وقتی دایی امین داشت میرفت     ...
6 دی 1394

مشکل من

دختر نازم دیروز داشتم به این فکر میکردم که چرا من تو زندگیم انقدر بد برخورد میکنم و اینکه نمیتونم اونطور که باید باشم. و راستش تنها دلیلی که به ذهنم میرسه اینه که: من همیشه فکر میکنم باید بهترین باشم تا لذت ببرم، دوست داشته بشم ، و خوب باشم بهترین مادر، بهترین همسر، بهترین خواهر، بهترین فرزند... و شاید به خاطر همینه که هیچوقت نتونستم خوب باشم ، واسه اینکه همیشه خودم و قبول نداشتم و چون اینطور خودم رو میدیم عذاب میکشیدم و عذاب میدادم. آرزو می کنم تو هرگز مثل من نباشی و قبول کنی با تمام نقایصی که داری دوست داشتنی هستی و همیشه. دوستت دارم نازنین ماه من  
6 دی 1394

زبون بازی های شیرین تو

دختر نازم یه چند مدته که دیگه خیلی خیلی شیرین زبونی داری و  خوردنی تر شدی . مثلاً دیروز تو حموم پاهات و دراز کردی و گفتی " مامان بگشید( ببخشید) من میخوام پاهام و دراز بکنم ، بگشید مامان"!!! یا امروز که داشتم کوفته درست میکردم  با یه قیافه حق به جانب گفتی" مامان با دست؟!!!، با دست نه!" امروز که بابات اومد خونه ، بدو بدو رفتی جلوی در و با نازی واقعاً وصف ناشدنی گفتی "سلام باباییی!!"  راستی یه یک ماهی هست که به مهد کودک می ری و حدود 1.5 تا 2 ساعتی می مونی، خیلی اینطوری واسه خودت و خودم بهتره. امروز که اومدم دنبالت یکم دیر شد، تا من و دیدی گفتی" اومد اومد ، مامانی اومدی ؟" و ب...
6 دی 1394

شیرین ربونی های جدید دخترم

1-عزیز دلم  چند روز پیش داشتم با عجله کار می کردم که شما هی می آمدی میگفتی ، مامان بازی، مامان آب، مامان و.... و همش باهام صحبت میکردی و وقتی من بی اعتنا میگفتم "آها  خوووب"  می گفتی " مامان با من حرف بزن!!" منم یهو دیگه خسته شدم و گفتم خدایا و الکی گریه کردم . بعد شما اومدی و با اون زبون شیرینت گفتی: مامان چی شد؟ ها؟ بادبادکت تیکیده( ترکیده) !! واقعا دلم میخواست بخورمت!! 2-دیروز داشتم کار میکردم که بیسکویت خواستی و وقتی بهت دادم گفتی: مامان ببما( بفرما) گفتم : مرسی عزیزم میل ندارم گفتی :مامان ببما، خومزستا!!_ خوشمزه است ها) ، بببما تارف نکن!! چی کار می تونم بکنم با تو مننننننننننن...
19 آذر 1394

بدون عنوان

سلام عزیزم بالاخره یکم کارام داره راست و درست میشه . دارم تلاشم و می کنم ببینم چی میشه . کم کم داره سایت کامل میشه و ما کلی واسش برنامه داریم توکل به خدا   اما اتفاقات مهم این مدت: شما یه 2 هفته ای هست که میری مهد کودک . 1 تا 2 ساعت که البته هنوز خوب عادت نکردی . اما باز بهتر از دفعه قبل بوده تا الان . دایی امین رفت کانادا و ما واقعا یکی از بهترین ها رو از دست دادیم در کنارمون .هر چند میدونیم اونجا برای اون بهتره...  
19 آذر 1394