مامان توش محبت ریختم!
هفته پیش حالم بد بود... انقدر که از تخت بلند شدم و یکم صبحانه خوردم و اومدم دوباره جلو تلویزیون دراز کشیدم! اومدی پیشم گفتی: مامان خیلی دلت درد میکنه؟ گفتم : عاره مامان... بیشتر سردرد داشتم ، اما از اونجاییکه میترسیدم دوباره بیایی و بهم بگی مامان بازی کن و... گفتم عاره. با تعجب دیدم رفتی و چیزی نگفتی، رفتی آشپزخونه، سر و صدات میاومد. تو دلم گفتم حتما داری بهم میریزی، حال نداشتم ، گفتم ولش کن بعدا مرتب میکنم. یهو دیدیم اومدی و لیوان خودت تو دستت! ( یه لیوان پلاستیکی بنفش که هنیشه دم دستت گذاشتیم تا هر وقت خواستی بتونی توش خودت آب بریزی و بخوری) گفتی: مامان جون بیا برات عرق نعنا اوردم. بخور خوب شی، مامان توش محبت ریختم! امیتریس ...
نویسنده :
مسی
10:11



