آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

تولد بابا

1393/2/20 23:02
نویسنده : مسی
341 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزکم.

دیروز تولد بابا بود و من دوست داشتم حتما امسال رو هم مثل خیلی سالهای دیگه واسش تولد بگیرم.

اما خدا خودش می دونه که چه پوستی ازم کنده شد، خصوص اینکه واقعا دست تنها بودم و خود آمیتریس خانم کلی کار!!!

البته اینم بگم که خاله نازی دلمه درست کرد و خاله مژکان سوپ که واقعا هم دستشون درد ننه،تازه زود هم اومدن و آخر سر هم کلی کمک کردن .اما باز درست کردن، پاستا ، گراتین سیب زمینی، ماکاراتی، سالادکلم،سالاد ماکارانی، ماست و برانی و ژله اونم از نوع تزریقی خیلی کار برد و جداً خیلی بهم فشار اومد و همینطور به شما.

گاهی اوقات با خودم می گم واقعاً لازم!! واقعا لازم که اینهمه به خودم درد سر بدم !! هنوز نمی دونم ، اما امیدوارم کار درستی کرده باشم .

می دونی آمیتریس جان من عاشق زندگی عاشقانه ام!!

خلاصه من واسه تولد بابا امسال از کل پس انداز موجودم استفاده کردم و یک ست دستبند و زنجیر واسش خریدم که البته زنجیر و با هم رفتیم و خریدیم اما دستبند و سعی کردم که سوپرایز باشه ، که البته نشد و نمی دونم چرا و چه جوری اما باباگفت که می تونسته حدس بزنه که اونم می خرم!! خوب من و شناخته!!

در کل خیلی خیلی بهم خوش گذشت و باز از اینکه خانواده ای به این خوبی دارم کلی ذوق کردم. اما تو خیلی ازیت شدی و تا ساعت 1 شب بیدار بودی و انقدر خسته شدی که از شدت خواب یهو زدی زیر گریه و فقط بغل من می موندی و بغل هر کی می رفتی گریه می کردی.

اما کلا فکر کنم خوب کاری کردم و می ارزید.

راستی عکس غذاها رو هم می زارم ، تا وقتی شما بزرگ شدی و من پیر شدم و شاید بی حوصله بدونی که من یه روزی اینطوری هم بودم!!!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

mahtala
21 اردیبهشت 93 16:55
عشقولانه تون منو كشته .... خدا رو شكر كه به تو خوش گذشت