آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

روزهای مریضی تو

تقریبا یک هفته مریض بودی خیلی بود . من تقریبا به کارام هیچ نرسیدم .. به زور بهت غدا میدادم. از تب خوابت میبرد ... بعد تو هزیون میگفتی مامان من نمیخورم.. نمیخورم😥😥😥چکار کنم خوب! رفتیم یکم بیرون بهت گفتم مامان ببین چقدر بده مریضی.. گفتی عاره مامان میدونم اما خیلی تازم و میکشی من دوست دارم!😥😥 و باز گیر میدی به من که کارام و نکنم و فقط کارای آشپزخونه کنم! چکار کنم با تو! اینم چند تا از کار دستیهایی که با هم درست کردیم... لباس عروسک اینم نقاشی شما که من واسه میزت با برگه های مجله یه حالت تابلویی درست کردم اینم لباست با شلوار من😆😆😆 میمیرم برات خلاصه...
10 بهمن 1397

باغ کتاب و

جمعه رفتیم باغ کتاب و تو تقریبا از پنج شنبه خیلی حالت خوب نبود ..اما با داعی اینها رفتیم و در کل خوب بود ...
10 بهمن 1397

اولین اردوی تفریحی

امروز اولین ارودیی بود که تجربه کردی و من با تمام وجود میترسم... دخترم شاید باورت نشه یکی از بزگترین کابدسهای زندگیم دوری از تو... اینکه تو آینده من و درکنار من نباشی.. مثلا بری یه کشور دیگه... هرچند قطعا همیشه به خوشیت خوشم امرور یاد بابا افتادم... نمیزاشت برم اردو... همیشه میگفت بابا جان من یه دختر بیشتر ندارم.. هرجا بخوای میبرمت... نگرانیش اونموقع برام بیمعنی بود و شاید ناخوشایند... امروز ولی گاملا احساس کردمش دوستت دارم.. بیاندازه و انتها...
3 بهمن 1397
1