آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

یه دندون جدید

این روزها انقدر گریه میکردی و نق میزدی که دقیقا یاد اون یک سال و نیم اول زندگیت افتادم!!! چقدر سخت بود!!! فکر می کردم مال سرماخوردگی هست اما دو روز پیش دیدم یه دندون آسیاب جدید در آوردی !!! مبارکت باشه عسلم دوستت دارم  
30 شهريور 1394

یادآوری گدشته

این روزها تو سرما خوردی و من خیلی خیلی یاد  اون روزهای قبل می افتادم روزهایی که  استراحت من حداقل و مسییولیتم بسیار بود!! چقدر سخت بود مادر. ومن چقدر سخت همه رو گذروندم . گاهی با خودم میگم شاید خیلی هم مادر بدی نبودم....!!! دوستت دارم
23 شهريور 1394

بدون عنوان

سلام دختر شیرینم. تقریباً بیشتر از یک ساله که من درامدی ندارم. اینکه در کنار تو باشم حس شیرینی ، اما دوست دارم یه کار و یه منبع درآمدی داشته باشم. اینکه همش دست به جیب بابا باشم من و عذاب میده و بیشتر اینکه احساس میکنم واقعا کیفیت زندگیمون اونطور که باید نیست و من همیشه دنبال شرایط بهترم. دخترم برام دعا کن تا بتونم یه درآمدی داشته باشم تا هم به تو ضرری نرسونم و هم خودم خیلی این حس بد زن خونه بودن و نداشته باشم. دوستت دارم
16 شهريور 1394

چند تا عکس جدید

چند روز پیش بردمت آتلیه ، به معنای واقعی کلمه نزاشتی که عکس بگیرن ازت و ازیت کردی. همینطور چند روز پیش بهت گفتم مامان دوست داری لباس بپوشیم با آوینا عکس بگیریم و شما گفتی:"بله" اما باز نزاشتی چند تا عکس خوب بگیرم .   بگذریم این جند تا عکس هم بد نشده گفتک بزارم فعلاً   ...
14 شهريور 1394

عکس های تولد 2 سالگی - خونه خودمون

عزیزکم امسال واست تولد خاصی نگرفتم فقط کیک گرفتیم و خونه با آوینا و پدر جون اینا عکس گرفتیم و البته خونه خاله وجی با تولد عارف هم یه تولد کوچولوی دیگه که عکس هاش و میزارم اینجا تا واست بمونه. آمیتریس خانوم آرایش کرده ( البته فکر نمی کنم دیگه حالا حالا ها این کارو واست انجام بدم ، اینم صرفاً واسه ارضا کنجکاویم بود، به اندازه کافی زیبا هستی فرشته کوچولوی من) شما و چندی از دوستان هر روزه ات!   شما و آوینا خانوم دوتا دخترا و پدرهای مهربونشون. آمیتریس خانوم در حال فوت کردن کیکش آمیتریس خانوم و پدر جوت وگیتاری که کادو ازشون گرفته!! ...
14 شهريور 1394

بوی بابا!!

گفتم که چند روزی هست که بابا خیلی دیر میرسه خونه و خدوداً 18-19 ساعت بیرون از خونه است و داره کار میکنه . چهارشنبه شب که اومد شما خواب بودی ولی صبح قبل از رفتن بابا بیدار شدی و دیدیش و دوباره خوابیدی ، ولی صبح که بیدار شدی با یه حالت بغض گفتی مامان بابا کو؟ گفتم رفته سر کار؟گفتی کاار؟گفتم آره مامان کار و آروم شدی . پنج شنبه که خاله وجیه اینا اومدن و شما هم پا به پای ما بیدار موندی و هر کار کردم نخوابیدی تا بابات اومد. بیچاره 19 ساعتی بود مه پاش تو کفش بود و خوب شدیداً بو گرفته بود و کل خونه عطراگین. خلاصه بابا که رفت پاش و بشوره من رو به عارف کردم و گفتم : به به چه بویی!! بعد شما پشت بند من گفتی :بو!! گفتم: مامان ب...
8 شهريور 1394

عکس های دیروز پارک پلیس

بابا از 4 شنبه تا جمعه ساغت 1 میرسید خونه و خدا رحم کرد که خاله وجیه و دایی مهدی آمدند وگرنه ما می پوکیدیم . وقتی دایی مهدی اینا آمدند شما از شدت خوشحالی جنا جیقی کشیدی کهفک کنم کل ساختمون فهمیدن پریا اومده!!! عزیزمییی ...
8 شهريور 1394

بدون عنوان

این مطلب و توی یه گروه تو تلگرام واسم فرستادن. انقدر حرف دلم بود که برات اینجا مینویسم گلم. زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو فرزندم قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر. آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواه...
8 شهريور 1394

بدون عنوان

عزیز دلم اینکه میبینم انقدر با اعتماد به نفس هستی و در عین سرکش بودن حرف گوش کن . لذت می برم . چون می فهمم ،پس خیلی هم اشتباهاتم زیاد بزرگ نبودن. بی نهایت دوستت دارم بینهایت این عکس رو همین امروز ازت گرفتم ماه من.... ...
5 شهريور 1394
1