آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

مریضی خاله وجیه

چند وقت بود که می دونستیم خاله وجی مریض. اما هی پشت گوش می انداخت . تا اینکه بالاخره رفت دکتر و جواب یه سری از آزمایشها خوب در نیومد. تا اینکه دوباره یه آزمایش دیگه داد. روز 2 شنبه بهم از بیمارستان که جواب آزمایشش رو گرفت زنگ زد و گفت که متاسفانه جواب آزمایش خوب نیست و دوباره باید تکرار بشه. خیلی عصبی شدم و خیلی پر استرس . سریع وسایل رو جمع کردم و رفتم پیشش تا هم شاید بتونم روحیه اش رو خوب کنم و هم اینکه تو اینترنت سرچ کنم و یکم بفهمم دقیقا اوضاع چه جور. خدا رو شکر که رفتیم. چون جدا فکر میکنم خوشحال شد و همینطور بقیه . انقدر که غزل وقتی ما رو دید از شادی گریه کرد!!! اما جواب آزمایش امیدوارم همونطور که من فهمیدم خیلی هم بد ن...
28 آذر 1393

عکس

هنرنمای شما لحظاتی قبل از رفتن: 1-کمد دیواری 2- شوفاژ 3- دیوار  شما لب دریا در حال شن بازی شما و بابا جونی( شن بازی) شب لب ساحل در حالیکه بعد از شیر خوردن ساحلی به خواب رفته بودی و بیدار شده بودی تاب بازی لب ساحل وقتی ما با مصطفی اومده بودیم ماهی بگیریم   ...
23 آذر 1393

بدون عنوان

عزیزدلم سلام آخر این هفته رفتیم  چالوس با خاله مریم ٰ دایی امین و .. جالب اینه که وقتی لباست و پوشوندم و رفتم ددستشویی و آمدمٰ یهو دیدم رژ لب من و از رو میز (‌که جدیداً یادگرفتی ازش بری بالا) برداشتی و کف زمین ٰ روی شوفاژ و در کمد دیواری و لباست و رنگ فرمودی!!! به هر حال  خوش گذشت . اما باز به این نتیجه رسیدم که واقعاً همصحبتی با خیلی از آدمها واسه من قابل تحمل نیست. آدمهای مدعیٰ پوچ ٰ جلف و شاید بهتر بشه گفت سطحی! اما کلاً خوب بود. جدیداً یاد گرفتی من  و بغل می کنی 2 روزه که تا می گم مامان و بغل کن محکم دستات و پشت گردنم گره می کنی. و به جای " مامی" به من می گی "‌آمی&...
23 آذر 1393

وام

دختر گلم این چند مدت هم سرمای بدی خوردم  طوری که صدام در نمی آد و هم واسه وام مسکن خونه داریم میدویم و هی به مشکل بر میخوریم با این فروشنده ی گیج!! 2 روز که بابا مرخصی گرفته بود و هی میرفیم بانک. بالاخره دیروز تا یه جاهای پیش رفتیم . تاببینیم چی می شه. 2 شنبه رفتیم خونه دایی مهدی و صبح شما رو گذاشتیم پیش خاله نازی تا بتونیم بریم سراغ کارای بانک. ما ساعت 6.15 رفتیم و گویا شما ساعت 7.15!! خلاصه کلی رو درگیر کردی با شیطنتات. داداش مهدی می گه خیلی شیطون و بامزه هستی . البته اینبار به شوخی بهت گفت "سونامی" :)‌ آخه وارد هر جا که می شی اونجا رو ویرون می کنی!!!! نکته جالب تر اینکه دیروز خیلی من و می بوسیدی. انگا...
19 آذر 1393

شما و عروسک جدیدت

چند هفته پیش دایی جون عباس رفته بودن بانه و از اونجا واست یه عروسک آوردن که لباس محلی تنش بود. منم لباس اون و تن شما کردم و لباس شما رو تن اون و ازتون چند تا عکس گرفتم . بد نیست این و هم اینجا بزارم: ...
15 آذر 1393

بی تابی و بی تابی

امروز تصمیم گرفتم یکم بهتر باشم. صبح زودتر بیدار شدم و کمی ورزش کردم و سعی کردم وقت بیشتری کنارت باشم. اما تو انقدر بیتابی کردی و .. که دیگه واقعاً کم آوردم. هفته ی پیش که برده بودمت دکتر گفت خدا رو شکر هیچ مشکل خاصی نداری و این بیتابی هات مربوط به مدل شخصیتت می شه!! نمی دونم مادر اما گاهی انقدر خسته می شم که شیرینی و لذت با تو بودن و درک نمی کنم و اونوقت کلی غصه می خورم . آخه قطعاً تو تنها فرزند من خواهی بود و تمام این اتفاقات تنها یک بار برای من می افته!!! راستی جدیداً یاد گرفتی از رو عسلی هم میری بالا تا به میز آرایش برسی و خلاصه اینکه خیلی شیطون شدی. دوست دارم کو چولوی نازم
15 آذر 1393

عکس های اصفهان

شما - پل خاجو شما و بابا جونی - پل خاجو من و دختر گلم - پل خاجو سه تایی - همونجا من و دخترم- منار جنبان ...
13 آذر 1393

عکس های کرج

شما خونه خاله زری و نشسته بر کامیون برادرزادش امیر ماهان شما و هستی خانم ( نوه ی خاله ویدا) شما و عشقت پرنیان و پرهام ( چند ساعتی قبل از برگشتن که شما خیلی بی حوصله بودی)   ...
13 آذر 1393

اولین سفر به اصفهان

وقتی بابا اومد 5 شنبه بود و به من گفته بود که ساعت 5 می رسه اما دم نهار که من بهش زنگ زدم فهمیدم دم در خونه دایی اینهاست و با دایی مهدی دست به یکی کرده بودن که من و سوپرایز کنن و دایی رفته بود دنبالش تا آزادی که زودتر بیاد. خلاصه شنبه قرار شد دوباره بره. منم گفتم که باهاش میرم. سفر بدی نبود اما شما یه شب رو کامل نزاشتی من بخوابم .طوری که از رو تخت اومدم و رو کاناپه سوییت  تا بابا یکم استراحت کنه خلاصه تونستیم سی و سه پلٰ کلیسای وانک پل خاجو و منار جمبان رو ببینیم. بد نبود کلاً. خدا رو شکر. امشب هم دایی امین اومد خونمون تا شما رو ببینه. انقدر دوست داره که گفت دفعه ی بعد که بابا بره ماموریت حتما باید صدات رو بشنوه!...
13 آذر 1393

ماموریت بابا

عزیز دلم سلام این چند مدت بابا رفته بود ماموریت اصفهان . من دو روز اول رو خونه موندم و خاله آذر اومده بود پیشمون. اما بعد رفتم کرج و یه 10 روزی اونجا بودیم تا بابا جونی اومد دنبالمون. اونجا مثل همیشه به تو خیلی خوش گذشت با بچه ها کلی سرگرم بودی و اصلا زیاد به من کاری نداشتی. اما همچنان شب ها خوب نمی خوابیدی. یه روز گذاشتمت پیش خاله نازی و اومدم تهران واسه کارای وام خونه . نتیجه ا ش این شد که:  پرنیان مدرسه نرفت پرستو نرفت کتابخونه که به درساش برسه. دایی مهدی از کار افتاد و... خلاصه اینکه همه رو مشغول کرده بودی. اولش خونه خاله مژگان نرفتیم چون مریض بود اما بعد دیدم دایی عباس ناراحت می شه رفتیم و خوش هم گذشت. ...
12 آذر 1393
1