آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

هیسس

چند شب پیش بابا خواب بود. وقتی رفتیم تو اتاق که بخوابیم گفتم آمیتریس "هیس"با همون اشاره ی معروف دست سمت بینی. و تو این و یاد گرفتی امروز بابا خواب بود و شما انگشتت رو می بردی سمت بینی و می گفتی "هیس" وقتی دیدی بابا توجه نمی کنه و خواب رفتی و چشماش رو بوسیدی!!! خیلی شیرین شدی واسم.  خیلی زیاد راستی نمی دونم قبلا نوشتم یا نه اما یه کار دیگه هم که جدیداً یاد گرفتی اینه که تقریبا دست به سینه می ایستی . اما یه چیز بد این که یاد گرفتی جیغ می زنی. البته نه تو خونه وقتی میریم مهمونی . مثلاً این چند روز تو کرج!
24 آبان 1393

سرماخوردگی

عزیز دلم چند روز بود که تب داشتی و بی قرار بودی و  من فکر می کردم واسه دندونات. با مشورت دکتر بهت تب بر و مسکن میدادم. اما حالت بهتر نشد.  دوباره به دکترت زنگ زدم و گفت که ببرمت که ویزیت بشی. تو خونه درجه گزاشتم واست 38.6 نشون داد!!! بهت تب بر دادم و رفتیم. بیرون که رفتیم حالت خیلی بهتر به نظر می رسید و گفتیم بیخود اومدیم. اما وقتی دکتر دیدت گفت سرما خوردی و واسه همینم تب میکردی. گفت این سرما خوردگی تب بالا می آره که حتی می تونه منجر به تشنج بشه و گفت از طرز غذا خوردنت چرا نفهمیدم!!! آمیتریس جونم مامان و ببخش . خیلی عذاب وجدام گرفتم. اما آخه شما انقدر کم و بد غذا می خوری که اصلا بعید نبود به خاطر دندون در آوردن...
21 آبان 1393

عکس خرم دره و جنگل تهرانپارس

 تو ماشین-مسیر رفت به خرم دره خرم دره- خونه دایی امین شما در حالیکه صندل های رو فرشی خاله نرگس و پا کردی و از اینکه باهاش می تونی راه بری ذوق میکردی اونم ساعت 2 شب که رسیدیم شما و بابا جونی شما و دایی امین   جنگل تهرانپارس ...
19 آبان 1393

بدون عنوان

عزیز دلم هفته ی پیش عاشورا و تاسوا رفتیم خرم دره. خیلی خوب بود هرچند کم بود. روز شنبه دختر خاله ویدا و هانیه اومدن خونمون . و هانیه واست یه لیف با دستای خودش بافته بود. یکی واسه "هستی" و یکی واسه شما . البته کلی خورد و ریز هم آورده بودند مثل کش مو و سوهان عسلی و شیرینی و... اما من هنوز نتونستم واسه دیدنی هستی خانم برم!!! راستش از اینکه انقدر عزیزی خیلی خوشحالم: ...
19 آبان 1393

باز هم تب

دیشب و دیروز خیلی بیتاب بودی اما شب : موقع خوابیدن انقدر داغ بودی که انگار چسبوندنت به شوفاژ. ساعت 2.30 بود که بهت تب بر دادم و پاها و دست و صورتت رو با آب سرد شستم. اما خیلی طول کشید تا تبت اومد پایین. الان برعکس همیشه خوابیدی. امیدوارم این دندون هم به زودی در بیاد و خلاص شی.
15 آبان 1393

بزرگ شدن تو

عزیز دلم تو داری بزرگ می شی.  و من با تو پیر! یه دختر رویایی که همیشه واسه رویاهاش جنگید تا به اینجا برسه و تو یکی از قشنگ ترین رویاهای زندگیش بودی و هستی. اما بدی دنیا به اینه که همه چیز واقعی و توش رویاهای یه آدم تنها جایی نداره. اینه که خیلی اوقات می شکنه و غمگین می شه اما باز خودش و خر میکنه که ... دختر گلم یه چیزی رو یادت باشه تو بیشتر لحظه ی بزرگ شدن تو من تنها بودم . تنهای تنها. وقتی تو رو باردار بودم ٰ و واقعاً تمام نیازم توجه بود ... وقتی تو رو به دنیا آوردم و تو تا صبح بیدار بودی وقتی تو اون چند ماه اول مریض بودی و باید می بردمت دکتر وقتی داشتی دندون در می آوردی و ناآروم بودی وقتی  وق...
14 آبان 1393

بدون عنوان

این هفته آخر هفته رفتیم سد لتیان. با خاله مریم اینا و دایی امیر کلا خوب بود. جدیداً می گی "دا" و منظورت اینه که داغ. 5 شنبه هم سعید پسر عمو اومده بودن و تو کلی با اونها سرگرم بودی. بعدش هم برای اولین بار بدون مامان با عمه خانم رفتی شام بیرون.کلی مضطرب بودم که همه چیز به خوبی پیش بره و همینطور هم شد و عمه جون کلی از شما تعریف کردن که چقدر خانوم بودی و اصلا سمت پیتزا نرفتی و همش سیب زمینی هات رو خوردی. البته یکم هم بهت نوشابه دادن که خوب نباید می دادن!! و در اخر اینکه: تصمیم گرفتم بزارمت مهد یه 3-4 ساعت در روز . امروز رفتم مهد سر کوچه رو هم دیدم . بد نبود. تا ببینم چی می شه!!   ...
10 آبان 1393

خاطرات گذشته 3

خیلی اضطراب داشتم . ذهنم خیلی پراکنده بود. قرار بود ساعت 5 من و ببرن اتاق عمل اما تا ساعت حدود 8 طول کشید‍!     به این فکر می کردم که خدایا بچم سالم باشه . خدایا مامان خوبی بشم براش... گاهی به مامان فکر می کردم . گاهی به اینکه یعنی عصری کسی می آد ملافاتم و یا کی ازم مراقبت می کنه. البته واسه اینکه شب کی پیشم بمونه هم خیلی نگران بودم اما بعد واسه اینکه کسی دلخور نشه گفتم مهناز بیاد که بی طرف و کسی ازم دلخور نشه.. راستش اول دوست داشتم یا مریم بیاد یا آرش بعد نازی. چون با پریسا راحت نبودم و مژگان رو هم میگفتم واسه خواهر خودش هم نرفته وجیه هم بهم استرس میداد. خلاصه نوبتم شد و من و روی تخت خوابوندن که...
7 آبان 1393

خاطرات گذشته2

خیلی روزای بدی بود.    از صبح که بیدار می شدم تا ساعت حداقل 7 شب تنها بودم. وقتی هم که آرش می آمد انقدر خسته بود که نای حرف زدن هم نداشت. آخر هفته ها داداش عباس یا داداش مهدی می آمدن و بهمون سر می زدن اما بیشتر نمی تونستن بمونن. خلاصه  2 بار بعدی هم که رفتم دکتر یه بار آرش باهام اومد و دکتر گفت همونطور ادامه بده  و بار بعدی درست یادم نیست اما فکر کنم تنها بودم که دکتر گفت باید تا یک هفته NSTکنی هر روز صبح . گفت همون دور و بر خودتونم می تونی بری فقط بگو  نتیجه رو واشم بخونن. تا 5 مرداد سزارین بشم. روز اول رو داداش مهدی اینا اومدن و با  اونها رفتم روز دوم  رو داداش عباس ...
6 آبان 1393

درد دل

خیلی اوقات یاد حرف خدا بیامرز مامان می افتم می گفت"آدم از مادر یتیم میشه" خیلی اوقات هم می گفت" اگر من مادری داشتم خیلی بلاهایی که سرم اومد نمی اومد"  امروز خیلی یادش افتادم. شاید اگر من هم مادری داشتم که پشتم بود ... دخترم دوست دارم و تو روی چشمام جا داری. آرزوم اینه که انقدر قوی باشی که هرگز احساس تنهایی نکنی. کاش یه جایی بود واسه حرفایی که نمیشه با هیچکس گفت و واسه دردایی که نمی شه از کسی توقع داشت که درک کنه. ما خوشبخیم  و من واقعا هیچ ...  
6 آبان 1393