آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

آولین آرایش با دستای خودت

اینم دیروز که خودت و ارایش کردی اینهم بخشی از سخنان گرانقدر شما: * با اینهمه خوشگلی چکار کنم اخه باربی شدم. * هیچکس مثه من مامانش اجازه نمیده که دست به وسایلش بزنه! دیروز که بدون تنفس حرف میزدی بابات بهت گفت : بابا جان یکم ساکت باش بزار ببینیم چکار میکنین و بعد یییهو گفتی: * مگه شما فقط حق زندگی دارید، حق حرف زدن دارید! 😂😂😥😥😥😋😋 امروزم سر کار هی  میگفتی .: من ییعیسم.. مامان بیا بهت اونجا مرفی( معرفی   ‌ )کنم! عاشقتم.. راستی هفته پیش تولد کیارش بود یکی از مهمونا  گفت ماشالله چقدر این آوینا با سیاست، من گفتم عاره ماشالله. زن عمو نیکتا گفت آوینا یا امیتریس؟ گفت نمیدونم همونی که ... و بعد فهمیدیم شما رو میگفته. پرسیدیم چطور مگه؟ ...
3 مرداد 1397

اولین نامه با خط و ترجمه خودت و چند تا عکس

دیروز سر کار رو صندلی خوابت برد. وقتی داشتی کارتون نگاه میکردی اینم تولد دختر همکارم که با هم رفته بودیم. اینم وقتی سر کار کارتون نگاه میکنی اینم سر کار وقتی بابایی سعی میکرد تو رو سرگرم کنه. اینم چند تا از نقشایهات که دیروز کشیدی و از نظر من خیلی قشنگن یه دختر و یه تاپ ...
26 تير 1397

روزهای در شرکت

این روزا با مامان میایی سر کار دنیای خودت و داری و من خوشحالم که شادی از نرفتن به مهد. امروز رفتی پیش آقای یارمحمدی و براش نقاشی بردی ... ایشون هم عکس شما رو کشید.. ...
4 تير 1397

اولین گره

ا مروز برام با روبان دستبند درست کردی و گره زدی! واین اولین گره عمر تو بود! بهت گفتم چجوری یاد گرفتی؟ گفتی نمیدونم مامان خودم یاد گرفتم... عاشقتم اینم چند تا عکس که از جمعه گرفتم برات صورتت و یه بار درست کردن برات و تو خیلی بهش مینازیدی اما شب خودت پاکش کردی و من که از این کارت خیلی خوشم اومده بود بهت قول دادم فردا دوباره برات بکشم و کشیدم ...
3 تير 1397

چند تا عکس

چند هفته پیش رفتیم کاخ گلستان  و تو رو مووود عکس بودی همی میگفتی مامان ازم عکس بگیر. جالب اینجاست که اگر از کس دیگه ای عکس میگرفتم ناراحت میشدی یا حتی اگر خرف میزدم میگفتی،" مامان میبینم که داری با بقیه حرف میزنی، مامان من دختر توام تو مامان منی فقط باید با من حرف بزنی و ازم عکس بگیری😃" عاشقتم... میفهمی! اینم یه سری عکس از جمعه که صبح رفتیم شمال برای مراسم پدر خاله نیلوفر و عصر برگشتیم ...
6 خرداد 1397

مرگ

قشنگم سلام. چه عنوان ترسناکی داره امروز متن نوشته هام! مرگ ! امروز پدر خاله نیلوفر فوت شدن و این درحالیه که بارداره! خیلی حالم گرفته شد و شاید بیشتر از هر چیز به این فکر کردم که حالا خاله نیلوفر چقدر غمگین میشه! شیرین من وسط همه چیز یاد تو افتادم! اونم تو روزی که من میرم، احساس کردم چقدر تنها میشی و چقدر خالی شاید! گفتم حالا که زندم برات بنویسم. شاید یه روزی که نبودم و اینها رو خوندی برات مسکن بودن. قشنگ مامان ، همیشه حس میکنم مرگ برای اون کسی که میره انقدر دردناک نیست که برای اونی که مونده! همیشه حس میکنم اونیکه میره راحت میشه و اونی که مونده میمونه به یه دنیا خاطره و حسرت. اما گلکم همه آرزوم اینه که تو رو بتونم قوی بار بیارم. ...
6 خرداد 1397

بدون عنوان

امروز رفتیم خونه خاله مریم. مادرش هم بود چقدر سخت جای نبود مامانم و وقتی مادر و دختری کنار هم میبینم ... کلا خیلی خوب بود. دیدن خاله و اقای پالیک جدا باعث خوشحالیم و واقعا دوسشون دارم. دخترک قشنگم گاهی طبیعی ترین چیزها باعث اندوه آدم میشه. دوستت دارم بیاندازه تو وا داعی امیر در حالیکه امروز در ناباوری رفتی بغلش و بوسیدیش خونه خاله مریم...
25 فروردين 1397

باغ کتاب

دیروز رفتیم باغ کتاب خیلی خوب بود و خوش گذشت کلی خوشحال شدی و گفتی مامان خیلی شهر کتاب خوش میگذره ها دوستت دارم... با همه بدیهام.. ارزوم بهترین تو باشم ...
25 فروردين 1397