آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

.مدل موی جدید.

دیشب  تزدیک خواب بهت گفتم مامان میخوام موهات و این مدلی درست کنم...و عکس موها رو نشونت دادم... تو کلی ذوق کردی.. و گقتی مامان من برم بخوابم زودی.. و بر عکس هر شب راحت خوابیدی... صبح هم همونطور که فکر میکردم از ذوق زود بیدار شدی و یا زبون و مهربونی سعی کردی ازم بخ ای زودی برات موهات و درست کنم... و کلی خوشحال شدی.. خدا رو شکر اینم مدل مدهات که درست کردم در نهایت ...
6 آبان 1397

جمعه ...

سلام قشنگم. امروز جمعه است و با هم رفتیم جنگل تهرانپارس... کلی خوب بود... اما جالب برام که من به شدت دلتنگ بودم که شیما هم بود... خیلی حیف شد... خیلی.. میشد که نشه... اما نشد... اگر واقعا میدونستن من چقدر صادق بودم.. شاید میفهمیدن این حق من نبود و از همه بدتر اینهمه تلخی ایجاد نمیشد... اما نشد و همه آرزوی من اینه که تو بتونی شاد باشی و شاداب بزدگ شی.. سعی میکنم... هرچند شاید خیلی موفق نبودم این عکس رو روز تولد چیستا خانم گرفتم.. خیلی جالب بود وسط همه دوستاش چیستا فقط با تو بود و به مامانش میگفت صندلی بزارید امیتریس کنار من باشه....😚😚😚😙😙 اینم چند شب پیش این سطل ماستی که برات  سطل آشغالش کردم😊 قبل از حمام.....
4 آبان 1397

دلنوشته

دیشب بیدارم کردی و گفتی میخوام پیشت بخوابم.. این کاری که خیلی شبها انجام میدی و گاهی من بدخوایمب میشم... اومدم اتاقت و بهم چسبیدی و خوابت برد... و صبح این تصویر تو بود... معجزه تکرار نشدنی من دوستت دارم...(منتظرم تا نوبت امتحان اسپیکین ماک من برسه و برم تو)...
10 مهر 1397

درد دل

دخترکم این روزها بیش از هرچیز درگیر پروسه مهاجرت هستم. تمام تلاشم و میخوام داشته باشم تا آینده بهتری برای هممون بسازم.. اما بیشترین سختی پیش روم اینه که تنهام.. کسی سنگ نمیاندازه جلو پام.. اما دستهام و هم نمیگیره.. آمیتریس نمیدونی که چقدر سخته اگر بخوای  خود بهترینت باشی و دل به مثل همه بودن ندی! اینها حرفهای دلم..‌ کاش یه روز این و از من بپذیری که آدم بودن و تلاش کردن برای اینکه بهترین خودت باشی سخت ترین باری که خدا رو دوش بنده هاش گذاشته... دوستت دارم.. این عکس همین چند لحظه پیشه که داشتی دعا می کردی..  دورت بگردم مادر این عکس جمعه .پل طبیعت که با داعی رفته بودیم.. مرده اون ژستاتم من اینم چند روز پیش مدرسه زبان و در نهایت ...
9 مهر 1397

اتفاقات این روزها

دختر خوبم... روزهای سختی رو گذروندم... روزهای تلخی که تهمت و تنهایی چاشنیش بود... نمیتونم حس کنم هرگز بتونم ببخشم و یا فراموش کنم.. اما دارم سعی میکنم نادیده بگیرم و از ته قلبم واگذار کنم به خدا. از حرفهای خنده دار و چندش آور پریسا  خیلی حالم بد شد... از اینکه حتی نزدیک ترین دوستم هم گاهی من و نمیفهمه و به من شک میکنه... ازاینکه چرا بعد از تولد سوپرایز و سفر خوبی که داشتیم  همه ورق ها طوری رقم خورد که از دماقم دراد😊 بگذریم همه این روزها میگذرن و من حداقل پیش خودم خوشحالم که در حق هیچ کسی آگاهانه بدیی نکردم و براش بدی نخواستم... یه جورایی جز تو و مادرم نسبت به کسی عذاب وجدانی ندارم... راستش خدا تنها شاهد منه... اینها رو برات مینویسم...
25 شهريور 1397

اولین روزهای با بو بودن.

الان تو اینستا یه پست دیدم که نوشته بود: "اولین علائم باداری" یادش به خیر.... وقتی تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم ... تو اون ماه اول و قبل آزمایش دادن ... دل تو دل نبود که بدونم باردار هستم یا نیستم.... همش دنبال علائمش بودم.. هنه علایم باداری هم به دوران بعد از آزمایش مربوط میشد‌. دیونه ای هستم خلاصه در جای خود. همیشه میگم خدا من و میشناخت .. اگر مثه خیلی ها بعد ۶ ماه تو رو بهم میداد فک‌کنم دیگه افسردگی گرفته بودم.. خلاصه برات بگم قشنگم.. انقدر دوست دارم که خدا میدونه و شاید باورت نشه و شایدم درست نیست اگر بگم ... اما بدون تو بزرگ ترین علتی هستی که از من آدم بهتری میسازه و پدرت بزرگ تریت علت شادی من... دوستون دارم این متن رو خیلی دوست دار...
14 شهريور 1397

عکس های جدید

خونه خاله مژگان در انتهای روز با تو! تولد داعی جون شما و بابا جونی رضوانشهر باربی من نزدیک مرداب انزلی تو و بابا در حیات وحش!😄 گل نیلوفر من لوند من چی صدا کنم تو رو! تو و عروسکی که خاله نیلو فر و عمو حمید خریدن برات قایق سواری در کنار بابایی ...
10 شهريور 1397