آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

بدون عنوان

به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو عطا می کنه. خیلی خوشحام که آدرس این سایت و به جز  3 تا از صمیمی ترین دوستام هیچ کس نمی دونه. اینجوری خیلی راحت تر می نویسم.هر چند که تو تقریبا هرگز به من فرصت نمیدی پشت کامپیوتر بشینم.مگر اینکه خواب باشی که البته اون زمان هم من انقدر کاردارم که دیگه وقتی نمی مونه! این چند مدت یکم سرما خوردی ، البته خدا رو شکر خیلی ازیت نشدی، فقط آبریزش بینی بود ، اما خوب چون مانع می شد که بتونی شیر بخوری ،خودش کلی دردسر ساز شد. اما هنوز تو خوابیدن هنوز مشکل داری،45 دقیقه طول می کشه تا بخوابی و بعد نیم ساعت فقط می خوابی شب ها هم که حداکثر هر 2 ساعت یکبار بیدار میشی. دیشب دیگه واقعا بریده بودم. خیلی خسته م...
1 خرداد 1393

تولد بابا

سلام عزیزکم. دیروز تولد بابا بود و من دوست داشتم حتما امسال رو هم مثل خیلی سالهای دیگه واسش تولد بگیرم. اما خدا خودش می دونه که چه پوستی ازم کنده شد، خصوص اینکه واقعا دست تنها بودم و خود آمیتریس خانم کلی کار!!! البته اینم بگم که خاله نازی دلمه درست کرد و خاله مژکان سوپ که واقعا هم دستشون درد ننه،تازه زود هم اومدن و آخر سر هم کلی کمک کردن .اما باز درست کردن، پاستا ، گراتین سیب زمینی، ماکاراتی، سالادکلم،سالاد ماکارانی، ماست و برانی و ژله اونم از نوع تزریقی خیلی کار برد و جداً خیلی بهم فشار اومد و همینطور به شما. گاهی اوقات با خودم می گم واقعاً لازم!! واقعا لازم که اینهمه به خودم درد سر بدم !! هنوز نمی دونم ، اما امیدوارم کار درستی ...
20 ارديبهشت 1393

آش دندونی

 این چند مدت خیلی سرم شلوغ بود، هم سالگرد مامان بود که من گفته بودم حلواش با من. هم تو خیلی واسه دندونت ازیت می کردی و هم واسه کار درگیر بودم و ذهنم مشغول بود. تولد بابا هم نزدیک و من تصمیم دارم  واسش تولد بگیرم!! دیروز بالاخره موفق شدم آش دندونی رو بپزم، به نظرم بد نشده بود، اما کلا چیز مزخرفیه!! آخه به تو که بدم که دلدرد می شی خفن!!! به هرحال ما پختیم که شماراحت تر دندون در بیاری، اما درعوض دیشب تا صبح نخوابیدی و هی بیدار می شدی و گریه می کردی،واقعا این آش معجزه کرد!!! اینم عکس آش دندونیت: و اینم حلوایی که واسه سالگرد مامان پختم:   ...
16 ارديبهشت 1393

گناه من چیه؟!

از وقتی فهمیدم باردارم،خیلی سعی کردم همه چیز در حدی که در توان من هست درست باشه. نمیگم عالی بودم،اما میگم واقعا درحد توانم که گاهی بیش از توانم تلاش کردم. اما نمی دونم تو چرا انقدر نا آروم  هستی. دیشب که خاله اینجا بود، گفت واللا دلم واست می سوزه این بچه خیلی آرامشش کم!! خیلی گریه می کنی،خیلی کم می خوابی و بدتر از همه همیشه باید در اختیارت باشم!!! گاهی انقدر خسته می شم که با بابا آرش دعوام میشه. میگن، مال توجه زیاد من که تو اینطور شدی!! اما از وقتی من یادم تو اینطور بودی، آخه کیه که بچه ای رو که گریه می کنه بغل نکنه!؟ خیلی خسته ام خیلی. راستی دیشب هم رسما استفا دادم!!   ...
13 ارديبهشت 1393

"من"

فردا زود خواهد رسید، فردایی که دیگر تمنای آغوش مرا نداری که از من در گریزی. خواهی گفت من دیگر بزرگ شده م، و من هنوز آلوده ی حس مادری کودکانه خواهم بود!! این روزهای سخت می گذرند، می دانم. و من فرداها حسرت تمام امروزی را خواهم خورد،که به اضطراب گذشت. می دانم می دانم اما نمی توانم آسوده گذشت. و فرداهای نزدیک اگر خواستی این عاشقانه ها را تجربه کنی، یادت باشد باید آماده کنی خودت را برای نبودن  "من" ، دیگر نه مانند ازدواج که "نیم منت" می کند، بلکه مانند "هیچ" تمامی آن از تو می گیرد. و شاید بد نباشد اگر بگویم، بیچاره همسر بیجاره "من"!! اما شیرین است این ندین های تریجی "من" . بعید می دانم پشیمانت کند ،تمام سخ...
6 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

امروز بابا جونی بعد از یک هفته از ماموریت برگشت . واست یه عروسک تویی تی  خریذ که از خودم بزرگ تر  و تو کلی ذوق کردی!!!   هنوز نگران مهد هستم هر چند 3 ماه هنوز مونده. گاهی تنها تمام نیازت ، اغوشی امن برای گریه می شود!! گاهی که نمی دانم چرا، اینچنین شاید بی دلیل ،آلوده ی اندوه فردای تو می شوم. ...
4 ارديبهشت 1393