آمیتریسآمیتریس، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

ثبت لحظاتی سخت شیرین

روز عید قربان ۹۸

دختر بی نظیر من امردز پدر جون از خونمون رفتن کرج. دیشب داعی عباس و  خاله وجیه اینها خونمون بودن. صبح پدر جون رفتmriو بعد صبحانه با همه اصرلر ما رفتن خونه. این روزها خیلی خسته شدم. روحی و جسمی. وقتی مهمونها رفتن دوباره ۱.۵ ساعت خوابیدم و بعد شروع کردم به کار و کار... تو به من گفتی مامان باید اتاق من و هم تمیز کنی! منم خسته و کلافه گفتم.. مامان جان شما نه اجازه میدی کسی تو اتاقت بیاد نه وسایل بزاره.. حالا من و تینهمه کار بایو اتاق شما رو هم تمیز کنم؟ اتاق شما آخرین کارم. خلاصه خودت شروع کردی به تمیز کردن اتاقت..و واقعا هم تمیز شد یادم رفت عکس بگیرم. بهت گفتم مامان جان عصر میبرمت بیرون یکم اسکوتر بازی. بابا خسته و مریص بود ، دیروز ماموری...
21 مرداد 1398

بازم عکس ...

اینم خودت و لپ لپ که البته شارژ موبایلم دهشت تموم میشد و کیفیت عکست خوب نیست اینم عکس خودت و کو کو ...
17 مرداد 1398

بازم عکسها

رفتیم شرکت فراکوه با چیستا خانم دوستت... آقای مهندس هم کلی هواتون و داشت.. اولین ادامس بادکنکی پشت میز سابق مامان تو اتاق آقای مهندس شهابی...مدیر عامل! اما مهربون... خدا حفظشون کنه واقعا دوروز قبل تولدت یعنی ۵ مرداد واکسن ۶ سالگیت رو زدم... خودت انتخاب کردی... واسه سنجش رفتیم اونجا و تو در کمال تعجب گفتی مامان میخوام واکسنم رو هم بزنم راحت شم.. البته آخرش پشیمون شدی یه لحظه اما دیر بود... گریه هم نکردی زیاد.. اما یک روز کامل تب داشتی و کم کم تپبهتر شدی روز تولدت تقریبا خوب بودی شب بابا برات کادو لپ لپ گنده خرید.. جایزه شهامت واکسن زدن ...
17 مرداد 1398

۱۷ مرداد ۹۸

دختر شیرینم... قشنگ ترین خودخواهی من... این روزا خیلی درگیر مریضی هستیم.. داعی عباس انژیو شد. دایی مصطفی پاهاش شکست.. پدر جون آنژیو شد که امشب توicuمیمونه.. خودم کلا معدم بهم ریخته و دوسه روز پیش رفتم زیر سرم.. خلاصه فعلا ختم به خیر شده.. اما  ایشالله که به خیر بگذره تولدت بود تولد پرنیان و تولد عارف جون واکسنت و زدم و ثبت نام کلاس اولت و انجام دادم.. خلاصه خیلی روزهای شلوغی بود... راستی یاد گرفتی با ادامس بادکنک درست کنی... روز تولد عارف! این عکس و دیروز ازت گرفتم.. لحاف تشک پریوش و اینطوری کردی و با تخت عروسک هات واسه خودت کاناپه ساختی😃 تولدت دوستت مرسانا و نفر سوم هم آدرینا ست اینم عکس تولد خودت تو خونه است تولد...
17 مرداد 1398

لی لیپوت

دیروز رفتیم سرزمین لی لیپوت ها و بعدش هم گاوداری. بهت کلی خوش گذشت اما نمیفهمم چرا انقدر داشتن دوست برات مهمه. و به تنهایی علاقه ای به لذت بردن نداری. به محض اینکه یکی از دوستات با مادرت به سمت جای دیگه ای میرفت یا سعی میکردی تو هم اونجا بری و یا سریعا به سمت کس دیگه ای میرفتی. و این هم لازم بگم که اصولا تمایل داری به سمت رفیق به قول معروف فابت بری که تو مهد پرستش دوست فابت... گاهی این هم‌من رو نگران میکنه... اما امیدوارم خدا کمکم کنه تو و مرسانای عزیززز ...
21 خرداد 1398

سفر به گیلان. خرداد ۹۸

این چند روز تعطیلی رو رفتیم گیلان. با خاله نریم و داعی مصطفی. خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت. در کل خیلی خوب بود. اما راستش گاهی من و نگران میکنی... میترسم که زیادی تو تربیتت اشتباه کنم. اما حتما مثل خیلی روزها خدا کمکم میکنه🤗🤗...
19 خرداد 1398

۱۰ خرداد ۹۸

امروز رفتیم پارک بابای بیچارت و آرایش کردی و دیروزم رفتیم گاوداری و تو استخر کوچولوی بادیت با نازنین و انین بازی کردی کلی تازگی یاد گرفتی که ازم میخوای بریم تو اتاق و با هم حرف بزنیم... مامان بریم حرف زنونه بزنیم... عاشقتم.. ورای تصورت...
10 خرداد 1398

۸ خرداد ۹۸

اینروزها خیلی ذهنم مشعول تصمیم تک فرزند داشتن.. گاهی میگم آیا تو از نتیجه این تصمیم خوشحال خواهی بود.. آیا تنهایی برای تو  آزاردهنده نمیشه؟ اینکه تنها باشی اما از جهت مالی و رفاهی زندگی نسبی خوبی داشته باشی خوبه آیا اگر خواهر یا برادری داشته باشی من میتونم اون رو خوب تربیت کنم و اصلا الان اگر بچه دار بشم... سنم کفاف میده که بزرگش کنم و یا مجبورم زود تنهاتون بزارم. گاهی تمام وجودم ترس میشه... ترس از تنهایی تو... من همیشه عاشق داشتن خانواده شلوغ بودم... عاشق رفت و امد مهمونی... و همه هراس من تنهایی بود و هست... اما امروز ترس ازآینده تو من و میکشه به سمتی که سراع بچه دوم نرم... یا شاید هم ترس خستگیهای ناشی از تنهایی بزرگ کردن یه بچه دیگ...
8 خرداد 1398

۶ خرداد ۹۸

این روزها کتاب جدیدی رو میخونم... راهبی که فراری خود را گذاشت و رفت! چقدر قشنگ این کتاب‌.. احساسای خوبی دارم... و سعی میکنم بهتر باشم تولد بابا رو گرفتیم و تولد خاله مژگان... خاله مژگان خیلی خوشحال شد و واقعا من هم با تمام دویدنهام خوشحال بودم که باعث خوشحالیش میشم. خدا رو شکر.. دیرورز هم رفتیم گاوداری... خوبه.. انرژی خوبی میگیرم از طبیعت.. خدا رو شکر ...
7 خرداد 1398